زایمان طبیعی

زایمان مامان حسین کوچولو

1391/5/19 13:03
9,321 بازدید
اشتراک گذاری

 

 

 

زایمان مامان حسین کوچولو، نویسنده ی وبلاگ www.mybaby90.blogfa.com

فكر ميكنم كه از ماه هفت بود كه ورم پاهام شروع شد .پاهام ورم ميكرد اوايلش كم بود اما هرچه زمان ميگذشت ورم پاهام بيشتر مي شد ..دكترم مي گفت چون فشارت نرماله مشكلي نيست.

يه عالمه آزمايش هم برام نوشت كه وقتي جوابشو بردم گفت همه چيز خوبه البته بايد بگم كه اضافه وزنمم خيلي زياد بود تا آخر حاملگيم يه 23 كيلويي اضافه كرده بودم كه دكترم ميگفت مشكوكي  به ديابت بارداري كه بعد از آزمايش قند گفت نه ديابت بارداري هم نداري..

خلاصه اينكه اين قدر ورم پاهام زياد شد كه ديگه  تو هيچ كفشي جا نميشد و دكترم گفته بود بايد استراحت مطلق داشته باشي.

راه اصلا نميتونستم برم ، روي مبلم كه مي نشستم يه عالمه بالشت مي چيدم زير پاهام ،‌علاوه بر ورم، پاهام درد هم ميكرد  ، نمازم رو نشسته روي صندلي ميخوندم ..شكمم خيلي بزرگ شده بود دكتر ميگفت وزن گيري بچه ات خيلي خوبه ، دكتر من طرفدار زايمان طبيعي بود ولي ماه آخر كه ديد شكمم خيلي بزرگ شده گفت اجازه بده اول معاينه ات كنم تا بهت بگم ميتوني طبيعي زايمان كني يا نه؟

بعد از آخرين باري كه دكترم معاينه ام كرد بهم گفت چون قدت بلنده ميتوني.جالب اينجاست كه همه از زايمان طبيعي  ميترسن ولي من از سزارين ميترسيدم.

راستش من خيلي در مورد اين دو نوع زايمان تحقيق كردم و احساس كردم زايمان طبيعي بهتره.علاوه بر اون دوست داشتم مادرشدنو به صورت طبيعي تجربه كنم يعني مادرشدنو درك كنم حس كنم(‌چه شاعرانه نه !) روزهاي آخر خيلي سخت ميگذشت نه ميتونستم بخوابم نه بشينم نه راه برم ...همش منتظر يه نشونه بودم يه علامت..چند وقتي بود ترشحاتي داشتم همراه با دلدردايي.

يك روز از همين روزا كه ترشحاتم زياد شده بود و كمرم هم درد ميكرد فكر كردم وقتشه ...تصميمي گرفتم زود نرم بيمارستان با خودم گفتم اول برم پيش خواهر دوستم كه ماماست  و اون منو ببينه ..ساك بچه رو آماده كرده بودم ودفترچه بيمه مو برداشتم و با همسرم راهي مطبش شديم خيلي استرس داشتم ..وقتي رسيدم مطب ديدم دوستمم با خواهرش اومده منو وزن كرد شكمم و معاينه كرد وصداي قلب بچه رو گوش داد و گفت همه چي نرماله و اين دردا درد زايمان نيست و ماه درده.

از اونم پرسيدم كه طبيعي بهتره يا سزارين و اون گفت معلومه زايمان طبيعي  البته همرا با كلي ادله و صحبت و ..

وقتي ديد ساك بچه رو آماده برداشتم كلي بهم خنديد و گفت تا تو بخواي زايمان كني اگه ساك بچه رو از شهرستانم برات بيارن بهت ميرسه

خلاصه برگشتيم خونه دكتر تاريخ زايمانمو 20 تير زده بود و من ديگه كم كم خودمو آماده ميكردم ولي انگار خبري نبود تا اين كه ....

روز تولد امام حسين (ع) بود ، سوم شعبان و چهاردهم تيرماه دلم درد ميكرد مثله درداي  پ ر ي و دي ، كمرم هم درد ميكرد هل شده بودم نميدونستم واقعا درد زايمانه يا باز توهم زدم البته دوست داشتم ديگه زايمان كنم چون بخاطر شكم بزرگم و ورم پاهام بكلي خونه نشين شده بودم ، نه شب مي تونستم بخوابم نه روز ، از طرفي دوست داشتم صورت بچه مو زودتر ببينم .همسرمم خيلي منتظر بود ...

خيلي خيلي زياد ديگه طاقتش تاب شده بود ..اون روز من همش ذكر مي گفتم وصلوات ميفرستادم ..خيلي  بي قرار بودم.

دردا مي اومد و مي رفت ولي قابل تحمل بود...شب يه كم دردا خوابيد با خودم گفتم اينم مثله اون يكي (نميدونم برا چي خودمو دلداري ميدادم)..

صبح فردا يعني پانزدهم تيرماه كه آقاي همسر ميخواست بره سركار بيدار شدم با هم صبحانه بخوريم كه البته من فقط يه پاكت شيركاكائو خوردم ..همسرم كه ميخواست بره سركار عمه اش بهش زنگ زد كه  چه خبر؟ خبري نشده ..يادمه همسرم گفت:‌نه ما هم مثله شما منتظريم..

اون روز روز تولد حضرت ابوالفضل (ع) بود.من حضرت ابوالفضل رو خيلي دوست دارم و ارادت خاصي بهشون دارم. همسرم كه رفت تلويزيونو روشن كردم..حرمشون رو نشون ميداد ..يه آن دلم شكست و سلامي دادم و گريه كردم و دوباره گرفتم خوابيدم.

فكر كنم ساعت حدود يازده يازده و نيم بود كه از خواب بيدار شدم ...رفتم دستشويي.

اومدم بيرون ديدم يه آب باريكي از كنار پام ميريزه پايين ..با خودم گفتم اين ديگه چيه ؟؟ من اختيارمو از دست دادم آيا؟؟؟

دوباره رفتم دستشويي..ديدم نه انگار يه آب ديگه ايه! واي!!كيسه آبمه...

ولي من شنيده بودم كه اگه كيسه آب پاره بشه همه آبهاش يهو ميريزه بيرون ...ولي براي من مثله اين بود كه يه شير آبو كم باز كني ...

با خودم گفتم نكنه باز اشتباه ميكنم زنگ زدم به همون دوستم كه گفتم خواهرش ماماست خونه نبود زنگ زدم موبايلش ...يه جاي شلوغ بود صداشو خوب نميشنيدم بهش گفتم اينجوري شده گفت از خواهرم زنگ ميزنم مي پرسم بهت خبر ميدم.

تلغن و كه قطع كردم آب بيشتري از كنار پاهام سرازير شد طوري كه شلوارمو بين پاهام گذاشته بودم حالا همون وقت هم مامانم زنگ زد منم ميخواستم وقتي رفتم بيمارستان به مامانم نگم ..مامانم مريض بود و دوست نداشتم جوش بزنه و استرس بهش وارد شه.

مامان گفت هنوز زايمان نكردي؟؟گفتم نه. (آخه بهش گفته بودم اگه برم بيمارستان بهت خبر نميدم ) هر روز زنگ ميزد و مي پرسيد هنوز زايمان نكردي؟؟ تلفن و كه قطع كردم ديدم ديگه آب زيادي ازم مي ياد ترسيده بودم استرس داشتم زنگ زدم به همسرم گفتم بيا فكر كنم وقتشه!! يه نوار ب.ه.داشتي گذاشتم

 ساك بچه ،‌دفترچه بيمه وكارت مراقبت دكتر و همه آزمايشات و سونوگرافي ها رو برداشتم آماده شدم همسرم هم رسيد وسايلمو برداشتيم وسوار ماشين شديم و رفتيم تو راه همش با همسرم مي گفتم وميخنديدم استرس داشتم ولي مثلا ميخواستم به اون نشون بدم كه حالم خيلي خوبه ! ساعتاي دوازده و نيم ظهر بود كه داشتيم مي رفتيم بيمارستان فكر اينكه دو نفري مي ريم و  سه نفري برمي گرديم خوشحالم مي كرد..رها شدن از دردو ورم پاها و اون شكم بزرگ خوشحالم مي كرد ولي خوش خيال بودم چون به همسرم گفتم امروز ساعت 4 مياي ملاقات من و بچه!

مثلا فكر مي كردم كه تا ساعت 4 زايمان ميكنم ولي زهي خيال باطل! روبروي بيمارستان كه رسيديم همسرم ماشينو تو يه كوچه پارك كرد بيمارستان نزديك حرم بود چشمم به گنبد امام رضا (ع) افتاد سلام دادم و گفتم يا امام رضا خودت كمكم كن..

وارد شديم از در بيمارستان كه ميخواستيم وارد بشيم توضيح خواستن همسرم گفت ميخوايم بريم بخش زايمان گفت بايد همراهي خانوم باشه.. همسرم گفت به غير من همراهي نداره ..گفت خوب برو بالا.

سوار آسانسور شديم و رفتيم بخش زايمان ..پرستاري كه اونجا بود گفت بايد تشكيل پرونده بدي ..همسرم رفت پولي رو كه ميخواستن حسابداري واريز كنه من نشسته بودم رو صندلي هايي كه تو راهرو بود ساعت تقريبا يك ظهر شده بود وفكر كنم زمان مرخص شدن زائوهايي بود كه ديروز زايمان كرده بودن خانوم هايي كه رنگ به رو نداشتن و همراه فاميلاشون با يه نوزاد و دسته گل سوار آسانسور مي شدن وميرفتن ..فكر اينكه منم فردا همين جوري با بچه ام ميرم خوشحالم مي كرد ...خلاصه بعد از چند دقيقه همسرم آمد با يه برگه كه نشون ميداد پول واريز شده  برگه رو همراه با مدارك خودم برداشتم و رفتم داخل اتاق خيلي ترسيده بودم احساس ميكردم الان برم تو يه عالمه زن هستن كه دارن جيغ و داد ميكنن وارد كه شدم هيچ صدايي نمي اومد يه خانمه اومد گفت مداركمو بهش بدم ..دادم...گفت دكترت كيه...گفتم!دفترچه بيمه ام رو هم دادم گفت بخواب معاينه ات كنم ..(واي چقدر نفرت داشتم از اين معاينه ) خوابيدم معاينه ام كرد يه كم درد گرفت...گفت دهانه رحمت يك سانت باز شده...

دنيا رو سرم خراب شد اخه آخرين باري كه دكتر معاينه كرده بود گفت يك سانت بازه..و ادامه داد در اصل نبايد بستري بشي چون ما 4 سانت به بالا رو بستري ميكنيم ولي كيسه آبت چون سوراخ شده مجبوريم بستريت كنيم...

خلاصه بهم گفت برو اون اتاق لباسات و عوض كن و از اونجا يه پيرهن بردار بپوش و وسايلاتو بده به همسرت و بگو از اين پوشك هاي بچه يه بسته برات بگيره..

 

ديگه نزاشتند از اون بخش خارج شم آقاي همسر پوشك رو آورد و لباسامو همراه با وسايلم  دادم بهش ، ازش يه شيشه آب ودعاي ناد علي مو گرفتم (ميگن خوندن دعاي نادعلي زايمان و راحت ميكنه) و از لاي در خداحافظي كرديم همين...

هميشه تو خيالم وقتي به اين لحظه فكر ميكردم انتظار يه خداحافظي رمانتيك داشتم ...مثلا اين كه همسرم سرمو بوس كنه يا قطره اشكي بريزه  وبگه منتظرت ميمونم عزيزم ولي هيچ كدوم اينها اتفاق نيفتاد...

وارد بخش انتظار شدم 5 تا تخت داشت روبروي در وروديش ميز ماماها بود هر تخت پرده اي هم دور تا دورش بود ...و يك ساعت ديواري ..

دو تا تخت يك طرف و سه تا تخت روبروش بود..تخت من تخت وسطي سه تايي ها بود..تا اونجايي كه يادم مياد يه ماماي جوون بود و ماماي ديگه هموني كه منو اول معاينه كرد وسنش بيشتر بود و فكر كنم سرماما بود.

تخت سمت راستم يك نفر بود و روبروم هم دو نفر بودند كه يكيشون خيلي داد ميزد  هي ميرفت دستشويي و مي اومد مي نشست ..ماماهه هم هي بهش ميگفت خانوم نشين رو سر بچت نشستي!دراز بكش ..تخت كناري شم هر از چند گاهي  داد ميزد خدا خدا مي كرد  مي گفت خدااااااااااااااااااااااااااا مُردم خدا..بعضي وقتها هم مثله مار به خودش ميپيچيد...ترسيده بودم ..تو دلم مي گفتم كاش سزارين كرده بودم..ماما جوونه اومد بهم سرم بزنه گفتم من نميخوام مثل اون دادو بيداد كنم (دلم خوش بود چون هنوز دردام شروع نشده بود)

گفت پس برو سزارين كن...

سِرُممو زد...بغل دستي ام ميخواست سزارين كنه ولي نميدونم چرا اون جا نگهش داشته بودن..هي ميگفت پس چرا منو نمي برين؟؟بهش ميگفتن هنوز وقتش نيست..

به من ميگفت چه خوب تو چه قدر طاقت درد داري؟؟تو دلم خنده ام گرفته بود آخه من هنوز درد بخصوصي نداشتم...

تلويزيون شبكه سه بود اگه الان خونه بودم حتما سمت خدا رو ميديدم..تازه اون روز چهارشنبه بود و اون خانمه بود كه من اصلا نگاه نميكردم...دل دردا شروع شد اما كم بود ميخواستم برم دستشويي..به ماما گفتم گفت برو. سرممو گرفتم دستم و رفتم سختم بود بشينم...(ماه آخر بخاطر درد زانوام و شكم بزرگم توالت فرنگي گرفته بودم) بهر ترتيبي بود نشستم .وقتي داشتم برميگشتم چشمم افتاد به سرمم ديدم يه عالمه خون تو لوله سرممه...ترسيدم رفتم تو اتاق به ماما گفتم گفت : اه...چرا سرمتو نبستي ..بايد سرمتو مي بستي و وقتي برگشتي بازش مي كردي...گفتم خوب بهم نگفتين...دراز كشيدم دل درداي پر.يو.دي شروع شده بود ولي بازم قابل تحمل بود.

تند تند دعاي نادعلي ميخوندم و فوت ميكردم رو آب و ميخوردم...بغل دستيم گفت مشهدي هستي ؟گفتم آره گفت من از شهرستان اومدم مامانم هم نيست...با يه حالت خاصي گفت انگار اگه مامانش  بود براش معجزه مي كرد.گفتم خوب مامان منم نيست خودم تك و تنها با شوهرم اومدم!به دكتر اون خانم روبرويي زنگ ميزدند هي ميگفتن بابا اين فوله پاشو بيا ..اون بدبخت هم داشت درد مي كشيد ايستاده بود بهش ميگفتن نشين كه رو سر بچت ميشيني ..

ولي ديگه آخراش خيلي داد و بيداد نميكرد.اون خانم ديگه هم فكر كنم از شب پيشش اونجا بود چون شوهرش به بخش زنگ زد و باهاش صحبت كرد نا نداشت حرف بزنه سرماما به شوهرش گفت نميدونم با اين كه بچه دومه چرا پيشرفتش اين قدر كنده..

اون يكي رو فرستادن رو تخت زايمان تا دكترش بياد ..ماماهه اومد به من آمپول فشار تو سرمم زد.دردام داشت پيشرفت مي كرد! دكتر اون خانمه اومد و رفت تو اتاق زايمان ،‌خانمه جيغ هاي وحشتناكي مي كشيد با هر جيغي كه مي كشيد دلم هري مي ريخت پايين ..

هي تودلم مي گفتم يا حضرت ابوالفضل ببين من چقدر دوستت دارم كمك كني ها..(اين جمله يا دتون باشه تا بعد)

اون خانومه زايمان كرد اومدن دنبال اين سزارينيه و بردنش..هر چند وقت يكبار مي اومدن و صداي قلب بچه رو گوش ميدادنو من هر بار از ترس دلم هري مي ريخت..

چون با اون ميكروفونشون چند ثانيه رو شكمم اين ور اونورش ميكردن تا صداي قلب بچه رو پيدا كنن..

دوباره دستشويي ام گرفت ..اين دفعه خودم سرممو بستم و و رفتم دستشويي ولي اصلا دستشوييم نيومد..زير دلم خيلي درد ميكرد..از دستشويي كه برگشتم اتاق كنار اتاق انتظار اون خانمه كه زايمان كرده بود ،‌بود.آبميوه ميخورد رنگ وروش خيلي خوب بود انگار نه انگار تا چند دقيقه پيش اون جيغ ها رو ميكشيد..با خودم گفتم خوش به حالت زايمان كردي راحت شدي..

برگشتم سرممو تا اخر باز كردم و تو تختم دراز كشيدم.ا.ون موقع هيچ مامايي تو اتاق نبود چون هي ماماها در رفتوآمد بودن.

چند دقيقه اي گذشت..اون ماما ميانساله اومد گفت رفتي دستشويي؟؟ گفتم آره اومد سرممو نگاه كرد وگفت چرا اينو تا آخر باز كردي ؟گفتم خوب شما گفتين باز كن(نصفشو بست خيلي هول كرده بود) گفت به ما ميگفتي گفتم هيشكي نبود..صداش هنوز تو گوشمه وقتي گفت زود باش بخواب ببينم بچه ات قلب داره؟؟(چون آمپول فشار زده بود و به قول خودش وقتي من همه سرمو باز كرده بودم يا شكمم مي تركيد يا بايد اور‍ژانسي سزارين مي شدم)

چشمام سياهي  رفت انگار همه دنيا آوار شد رو سرم يه لحظه انگار همه چيز از حركت ايستاد..دوست داشتم بميرم...نه ماه زحمت كشيده بودم ماههاي آخر خيلي سخت گذشت ماه اخر نميتونستم بخوابم گاهي وقتها نميتونستم حتي نفس بكشم..(همه اينها در عرض چند ثانيه از ذهنم گذشت) دراز كشيدم همون وسيله مخصوصو برداشت و گوش دادو گفت نه صداي قلبش مياد..انگار باور نكرده بودم گفتم تو رو خدا قلب داره؟؟گفت آره ولي شانس آوردي اگه من دير فهميده بودم يا شكمت مي تركيديا بايد اور‍ژانسي سزارين ميشدي..

هنوز حالم سرجاش نيومده بود.اون خانم ديگه هم رفت رو تخت زايمان ولي دكترش هنوز نيومده بود.درد مي كشيد ..دردام زياد شده بود خيلي زياد...

اومد معاينه كرد گفتم چه قدر؟گفت چهار سانت..اينهمه وقت 4 سانت؟؟درد داشتم درد..درد..درد..يه خانمه اي رو آوردن آمادش كنن بره اتاق عمل..شكمش خيلي كوچيك بود خودشم ريزه ميزه بودبهش گفتم شكمت خيلي كوچيكه ميخواي سزارين كني؟؟

گفت آره مگه ديوونه ام طبيعي زايمان كنم..رفت..

تنها شده بودم..عصر شد شيفت ماماها عوض شد..ماماهاي جديد مي اومدن صداي قلب بچه رو گوش ميدادن و شيفتو تحويل ميگرفتن.

همش ساعتو نگاه ميكردم يكي از كارمنداي بيمارستان اومد تو گفت خانم فلاني خواهرت اومده گفتم اه كي بهش گفته بياد...به پهلو دراز كشيده بودم وقتي ميخواستن بيان صداي قلب بچه رو گوش بدن بايد طاق باز ميخوابيدي درد داشتم نميتونستم طاق باز بخوابم..ماماهه گفت وقتي دردا رفت گوش ميدم دوباره اومد گفتم درد دارم...گفت اي بابا تو كه همش درد داري بايد بايد يك دقيقه درد داشته باشي و سه دقيقه خلاص..گفتم به خدا همش درد دارم.

( يه چيزي  بود نميدونم از شدت درد بود يا نه؟ درد ها رو حس ميكردم ولي انگار تو اين دنيا نبودم تو يه حالت خلسه بودم ..زياد هشيار نبودم ...دردا زمينه اصلي بود و دنياي اطراف من پيش زمينه اون نميدونم منظورمو مي فهمين يا نه؟)

كش موهام باز شده بود و موهام دورم ريخته بود ولي از شدت درد نميتونستم موهامو از جلوي صورتم كنار بزنم ..دو تا ماماي شيفت عصر يكيشون خيلي جوون و ريزه بود قيافه با نمكي داشت اسمشو از روي كارتش خوندم..

اون يكي ديگه تپل بود و بد اخلاق!ولي اونم جوون بود..

تو اون اتاق تنهاي تنها شده بودم ..ماماها هم از اتاق ميرفتن بيرون ..صداي حرف زدن و خنديدنشون مي اومد..تو دلم ميگفتم خوش به حالتون! يكدفعه يه جوري شدم و گلاب به روتون بالا آوردم ..تمام ملافه مو كثيف كردم ...معده ام خالي بود همون شيركاكائويي كه خورده بودم و بالا آوردم...يه نفر اومد ملافه مو عوض كنه خيلي خجالت كشيدم هي ميگفتم ببخشيد دست خودم نبود گفت عيبي نداره.

ساعتها به كندي هرچه تمام تر مي گذشت انگار عقربه هاي ساعت بهيچوجه دوست نداشتند حركت كنندبلند مي شدم ميشستم خوب بود دردا كمتر ميشد اما فوري دعوا ميكردند خانوم بخواب رو سر بچه ات نشستي...مي خوابيدم نا نداشتم ملافه رومو مرتب كنم ماما بداخلاقه ميگفت خانوم زشته ملافه تو روت بنداز ..حرصم گرفته بود دوست داشتم بگم شما دو تا كه همه جاي منو ديدين  كس ديگه اي هم كه اينجا نيست چي زشته؟؟

ولي مگه درد امون حرف زدن ميداد...

جالبيش اينجاست مني كه از معاينه متنفر بودم هي ميگفتم خانم سيدي تو رو خدا بيا معاينه كن ببين فول نشده..ميگفت باباجون من دو دقيقه پيش تو رو معاينه كردم عفونت ميگيري ها...

اومد معاينه كرد گفت 8 سانت...خدايا 2 سانت ديگه همش 2 سانت...دردا شديد بود اون لحظه دوست داري بميري و از اون دردا راحت بشي ...تمام آمال و آرزوي من در اون لحظه رفتن روي تخت زايمان بود..

تو دلم ميگفتم خدايا دوستت ندارم چرا كمك نميكني حضرت ابوالفضل دوستت ندارم(خدايا ببخشيد اون موقع درد داشتم عقلم كار نميكرد خودت شاهدي) مي گفتم غلط كردم ..غلط كردم..

ماماهه ميگفت ناشكري نكن...بعضي ها تو آرزوشن..ساعت 8 شد..9 شد...10 شد...دردا به كمرم رسيده بود ..كمرم شديد مي گرفت و بعدش ببخشيد مثله اين كه بخواي مد.فو.ع كني زورم مي اومد...مي ترسيدم چون تنها بودم ..ميترسيدم همونجا زايمان كنم...حالا نميدونم چرا همچين فكري ميكردم..هي داد ميزدم يكي بياد اينجا..من درد دارم ..دارم زايمان ميكنم يكي بياد اينجا..سيدي اومد گفت چيه چرا دادو بيداد ميكني؟ گفتم فكر كنم وقتشه گفت نه هر موقع زورت اومد مثل حالتي كه ميخواي مدف.وع زور بزن...

نميتونستم نفس بكشم با صداي بلند نفس نفس ميزدم..گفتم حالا بيا معاينه كن...معاينه كرد نميدونم راست ميگفت يا نه..گفت دهانه رحمت فوله ولي چون داد و بيداد كردي رحمت ورم كرده بايد ورمش بخوابه تا بتوني زايمان كني ...

گفت با بيني نفس بكش...ميخواستم بگم لعنتي نميتونم...

ميگفت من خودم طبيعي زايمان كردم ميدونم درد داري ولي بايد تحمل كني...ساعت ده و نيم ز نگ زدند به دكترم اون ماما بداخلاقه گفت: خانوم دكتر اين مريضت ما رو ديوانه كرده..گفته بود الا ن ميام..يه ربع به يازده شب بود كه بردنم رو تخت زايمان آخ كه كمرم ناجور ميگرفت بهم گفتن هر موقع زورت اومد زور بزن تا دكتر بياد...

فكر كنم پنج دقيقه به يازده بود كه دكتر اومد با ديدنش انرژي گرفتم خوش اخلاق و خنده رو بود...گفتم سلام خانوم دكتر دارم ميميرم..به دادم برس! گفت سلام دختر خوب اومد نگام كرد و گفت آخراشه ببينم چي كار ميكني...البته قبلش لبهاي خشكيده مو كه ديد گفت براش آب بيارين گفتم نميخوام...آوردن ولي يادم نيست خوردم يا نه؟؟

سيدي هم اومد دكتر بهم گفت هر موقع دردا اومد و زور داشتي دسته هاي كنار تختو ميگيري مياي بالا و به پايين با تمام وجود زور ميزني...يكبار درد اومد همون كاري كه گفته بود و انجام دادم گفت اينجوري نه به پايين زور بزن...دردا اومد نه جيغ مي كشيدم نه داد..فقط زور ميزدم گفت آفرين سرشو دارم ميبينم ..دوباره دوباره ..من ديگه رمق نداشتم سيدي افتاده بود رو شكمم و تند تند فشار ميداد..ديگه به خدا واگذار كردم چون احساس ميكردم ديگه تواني ندارم...يه دفعه ديدم دكتر دستشو برد رو ميز و يه چيزي برداشت و بعدشم سوزششو احساس كردم ولي درد نداشت..

بعدم يه چيزي ازم ليز خورد و اومد بيرون..

بچه ام بود عشقم بود..موجودي كه نه ماه تك تك لحظه ها با هم بوديم..چه روزايي كه با هم خنديديم و گريه كرديم..چه روزايي كه با هم حرف زديم.

حالا اومد به اين دنيا...

گريه كرد بلافاصله بدون اينكه پشتش بزنن..همه دردا تموم شد ...خلاص!  گفتم خانوم دكتر بزارينش رو شكمم اما نزاشت..آوردش جلوي صورتمو گفت اينم پسرت اين انگشتاي دستش اينم انگشتاي پاش..گفتم سالمه گفت آره بيا بوسش كن...

گفتم اه كثيفه ..گفت نه كه خودت خيلي تميزي!

بوسش كردم ...بعد دكترسوند گذاشت  و بعد جفت ليز خورد و اومد بيرون..بعد هم شروع كرد به دوخت و دوز..

گفتم خانم دكتر بيحسي بزنين گفت به تو دو برابر بقيه بي حسي زدم ...پاهام رو پايه هاي تخت زايمان مي لرزيد سردم بود به دكتر گفتم گفت از سرما نيست بخاطر درديه كه كشيدي..

برام يه آبميوه پاكتي و يه خرما آوردن كه با اشتها خوردم...

بچه مو بردن براي وزن كشي و تن كردن لباساش ولي همش گريه ميكرد...

به دكتر گفتم همش داره گريه ميكنه گفت خوبه نشونه سالم بودنشه...بخيه زدن كه تموم شد شكممو فشار دادن (نميدونم دكتر بود يا ماما) خيلي درد داشت يه عالمه خون خارج شد..با تمام وجود جيغ ميزدم...دكتر رفت و منم پاهامو پايين گذاشتم اما فكر كنم دو بار ديگه ماما اومد و شكممو فشار داد يعني حاضر بودم دو سه بار ديگه زايمان كنم اما شكممو فشار ندن به ماما گفتم تو رو خدا ديگه فشار ندين گفت من مشخص ميكنم فشار بدم يا نه ...

نميدونم چقدر طول كشيد اما سوار ويلچرم كردن و بردنم تو يه اتاق ..سيدي اومد فشارمو گرفت .هنوز صداي گريه بچه ام مي اومد

گفتم بچه مو بيارين..گفت باشه بايد صبر كني...گفتم تو رو خدا ديگه شكممو فشار ندين گفت ببين خانوم فلاني تو بارداري رحمت بزرگ شده حالا كه زايمان كردي رفته بالا دستمو گرفت و روي يه گلوله تو شكمم گذاشت و گفت اگه ميخواي كمتر اذيت بشي و من يكدفعه فشار ندم خودت با دست در جهت عقربه هاي ساعت فشار بده تا بياد پايين ..كاري كه گفته بود وانجام دادم هر دفعه  ازم كلي خ.و.ن مي اومد .دوباره اومد و فشار داد..فرياد زدم..قفسه سينه ام درد مي كرد بهش گفتم گفت از دادهاييه كه زدي...

بچه ام گريه ميكرد دوست داشتم بيارنش..شانس من همون لحظه ام چند نفر اومده بودن براي زايمان كه يكيشون هشت ماهه بود و داشت بچه اش بدنيا  مي اومد..

يه ماما داشت رد مي شد صداش كردم و گفتم بچه مو بيارين...گفت باشه ..صداي بچه ام ديگه نمي اومد با خودم گفتم نكنه بهش چيزي داده باشن به يه ماما گفتم گفت نه بابا قراره بهش چي بديم...

آخرش بچه مو آوردن خوابيده بود و دو تا انگشتشو تا آخر تو دهنش كرده بود ..عزيز من بود...يه احساس خاصي داشتم اون موقع ..دوستش داشتم..

فكر كنم ساعت دو يا دو و نيم نصفه شب بود كه روي ويلچر سوارم كردن و از اونجا به بخش منتقل شدم ..از در كه اومدم بيرون خواهر و همسرمو ديدم... پسرشو تو بغل گرفت..... برق شادي تو چشماي همسرم ميدرخشيد..خوشحال بودم..شده بوديم يه خونواده سه نفره....

 

 

1. چند سالگی زایمان کردید؟


1- 24 سالگي

٢. بچه اولتون بود؟  

2- بله

 

٣. وزن بچه چقد بود؟

3- 4كيلوو 50 گرم


4. لگنتون چند سانت هست؟ (فاصله ی استخون سمت راست شکمتون تا استخون سمت چپ چقد هست. منهای برآمدگی شکم) یا پهن ترین قسمت رونتون.
4- نميدونم


٥. آیا از اول تصمیم داشتین زایمان طبیعی داشته باشین؟ و از اول به دکتر گفتین؟
5- بله خيلي هم تاكيد داشتم حتما طبيعي باشه و از همون اول به دكتر گفتم


٦. شما ورزشکار هستید؟ اهل ورزش هستید؟ اگه جوابتون مثبت هست از کی شروع به ورزش کردین؟ 

6- خير اصلا ورزش نميكنم جز پياده روي
٧. چه اقداماتی برای آمادگی برای زایمان طبیعی انجام دادین؟ از کی شروع کردین؟
7- از زماني كه فهميدم حامله ام (حتي قبل ترش)خيلي خيلي شروع به مطالعه كردم از كتابهاي مختلف بگير تا سايت هاي اينترنتي و پرس و جو از كسايي كه زايمان طبيعي كرده بودن و كلا اطلاعاتم خييل زياد شده بود

٨. آیا اندامتون بعد از زایمان برگشت سر جاش؟
8- بله ولي من چون قبل از زايمان هم يك كم شكم داشتم بعدش هم داشتم ولي دوباره در دوران شيردهي چاق شدم كه الان با روزه گرفتن كمي بهتر شدم



٩. آیا تا قبل از زایمان وقتی پریود می شدین خیلی درد داشتین؟ بعد از زایمان تغییری در این درد ایجاد شد؟

9-خيلي زياد نه قابل تحمل بود الانم همينطوره فقط دوره ماهيانه ام قبلا 5 روزه بود الان هفت روزه شده

 

 

 

 

١٠. گفتین در کلاس های زایمان شرکت می کردین. مگه کجا زندگی می کنین؟ چون گویا همه ی شهرها این کلاس ها رو ندارن. حتی شیراز هم نشنیدم داشته باشه.

10-كلاس زايمان شركت نكردم

١١. از اونجایی که دکترها معمولا به سزارین تشویق می کنند یا حوصله ی زایمان طبیعی ندارن، اگر دکترتون شما رو تشویق به زایمان طبیعی کردن خوشحال میشم اسمشون بگید که اگه یه همشهریتون به این وبلاگ رسید کامل تر راهنمایی شده باشه. (به علاوه ی اسم شهرتون)
11-آره دكتر من كاملا طرفدار زايمان طبيعي بود البته ميگفت اگه كسي لگنش خوب باشه و بتونه دكتر حميده اعلمي شهر مشهد


١٢. دردوران بارداری به چه طعمی بیشتر تمایل داشتین و چی زیاد خوردین؟

12-اولش طعم هاي شور مخصوصا خيارشور ولي از نيمه دوم شيريني جات مخصوصا بستني و ميوه هم خيلي خيلي زياد خوردم

١٣. هیچ بی حسی چیزی استفاده نکردین؟ پیشنهادشم بهتون ندادن؟ چطوریه که برای بعضیا استفاده می کنند و بعضیا نه؟

 


13-نه هيچي هيچي..چرا دكتر بهم گفت ولي من قبول نكردم از روش اپيدورال و اينكا كه تو نخاع ميزنن ميترسيدم آخه شنيده بودم ممكنه حس نخاعت برنگرده اين گازاي اكسي‍ژن هم ميگفتن سرگيجه و حالت تهوع به همراه داره
...............................
دوستاي عزيزم زايمان طبييع اون قدرا هم ترس نداره خوب شرايطتونو بررسي كنيد و بعد نوع زايمانتونو انتخاب كنيد ممنون از مديريت سايت

14. راهی هست که آدم نذاره جنین چاق و بزرگ بشه؟ یا این که از کنترل ما خارج هست؟

 

عزيزم وزن گيري جنين به عوامل مختلفي بستگي داره اول اينكه ‍ژنتيكيه من و همسرم هر دو هم قد بلند و هم تقريبا ميشه گفت چارشونه و هيكليم ....پس نبايد انتظار داشت بچه ما مثلا دو كيلو نيمي باشه دوم اينكه فكر ميكنم به تغذيه هم بستگي داشته باشه من تغذيه ام خيل خوب بود وهمه چي ميخوردم بيشترم ميوه و سبزيجات بسيار زياد برا همين پسرم پرمو هم شد...
نه وزنگيري جنينو فكر نكنم بشه كنترل كرد

15. در مورد سوال 4 کاش خودتون یه اندازه بگیرین بهمون بگین. تقریبی هم باشه اشکال نداره. 

فكر ميكنم لگنم حديد 40 سانت باشه اگه درست اندازه گرفته باشم خودم با متر اندازه گرفتم :D;)):X[hr
 
الان این اندازه ی پهلوهاتون بود یا پهنای بالای پاتون؟

 

پسندها (1)

نظرات (36)

وروجک ما
10 مرداد 91 20:01
سلام خیلی خوشحال شدم وبلاگتون رو دیدم من هم هنوز 1ماه از زایمانم نمیگذره تو وبلاگم خاطره زایمانم رو نوشتم
نایسل خانم
10 مرداد 91 20:09
نمیدونم به خدا
نایسل خانم
10 مرداد 91 20:30
وای نه من عمرا طبیعی زایمان نمیکنم
مامان نيني
10 مرداد 91 22:37
سلام ممنون خاطره زايمانمو گذاشتين
چه جوري به سوالات جواب بدم
همين جا يا ميل كنم براتون


سلام
همین جا بذارین لطفا
مامان نيني
11 مرداد 91 9:44
1- 24 سالگي
2- بله
3- 4كيلوو 50 گرم
4- نميدونم
5- بله خيلي هم تاكيد داشتم حتما طبيعي باشه و از همون اول به دكتر گفتم
6- خير اصلا ورزش نميكنم جز پياده روي
7- از زماني كه فهميدم حامله ام (حتي قبل ترش)خيلي خيلي شروع به مطالعه كردم از كتابهاي مختلف بگير تا سايت هاي اينترنتي و پرس و جو از كسايي كه زايمان طبيعي كرده بودن و كلا اطلاعاتم خييل زياد شده بود
8- بله ولي من چون قبل از زايمان هم يك كم شكم داشتم بعدش هم داشتم ولي دوباره در دوران شيردهي چاق شدم كه الان با روزه گرفتن كمي بهتر شدم
9-خيلي زياد نه قابل تحمل بود الانم همينطوره فقط دوره ماهيانه ام قبلا 5 روزه بود الان هفت روزه شده
10-كلاس زايمان شركت نكردم
11-آره دكتر من كاملا طرفدار زايمان طبيعي بود البته ميگفت اگه كسي لگنش خوب باشه و بتونه دكتر حميده اعلمي شهر مشهد
12-اولش طعم هاي شور مخصوصا خيارشور ولي از نيمه دوم شيريني جات مخصوصا بستني و ميوه هم خيلي خيلي زياد خوردم
13-نه هيچي هيچي..چرا دكتر بهم گفت ولي من قبول نكردم از روش اپيدورال و اينكا كه تو نخاع ميزنن ميترسيدم آخه شنيده بودم ممكنه حس نخاعت برنگرده اين گازاي اكسي‍ژن هم ميگفتن سرگيجه و حالت تهوع به همراه داره
...............................
دوستاي عزيزم زايمان طبييع اون قدرا هم ترس نداره خوب شرايطتونو بررسي كنيد و بعد نوع زايمانتونو انتخاب كنيد ممنون از مديريت سايت


با تشکر از شما
یک معلم
11 مرداد 91 12:25
اووووه چه پروسه طولانیی ما که سزارین رو انتخاب کردیم 12 رفتیم تو اتاق عمل 2 هم بچه امون رو دیدیم 2 ساعت بیشتر نشد داشتم فکر می کردم دومین بچه ام رو طبیعی به دنیا بیارم تا هر دو تجربه رو داشته باشم ولی انگار این خیلی سخت و طولانیه . دوست دارم بدونم این خانوم عزیزمون که زیاد اضافه کرده تو دوران بارداریش و دکتر هم گفته رشد بچه و وزن گیریش خوب بوده بچه اشون چند کیلو بوده؟
yasaman jon
12 مرداد 91 19:42
ممنون
خخیلی سایت خوبیه
منم می خوام مامان بشم ولی کی خدا بهم نی نی میده نمیدونم


خوش اومدی عزیزم
ان شاالله به زودی
yasaman jon
13 مرداد 91 11:52
سلام
ممنون از حضورت
اینو بگم که من ازدواج کردم و متاهلم


مامان ایلیا گلی
15 مرداد 91 10:24
سلام.....
خاطره زایمان من رو تونستی بذاری یا نه؟؟؟؟؟


❤مامان آزی❤
16 مرداد 91 14:16
________________________$$$$$$$_______________$$____ ________________________$$$$$$$$$$___________$$$$$___ ________________________$$$$$$$$$$$________$$$$$$$$__ _________________________$$$$$$$$$$$$____$$$$$$$$$___ __________________________$$$$$$$$$$$__$$$$$$$$$$$$__ _____________________________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$___ ___________________________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$___ _________________________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$_____ ________________$$$______$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$_______ ______________$$$$$$$$_____$$$$$$$$$$$$$$$$$_________ _____________$$$$$$$$$$_____$$$$$$$$_$$$$$___________ ___________$$$$$$_$$$$$$$$__$$$$$$$___$$$$___________ __________$$$$$_____$$$$$$$$_$$$$$$____$$$_________ _________$$$$__________$$$$$$$$$$$$$$___$$$________ _______$$$$____________$$$$$$$$$$$$$$___$$$_________ ______$$$_________________$$$$$$$$$$$$____$$$$$$_____ __$$$$$$___________________$$$$$$$ I LOVE YOU !!!!!!!!! درود عزیزم میشه بیای وبلاگ ما برای مسابقه به سوگل و کیانوش کمک کنی؟؟؟ امروز روز آآآآآخـــــــــــــــررره
yasaman jon
16 مرداد 91 15:51
آره والا بیکارم
مامان نيني
17 مرداد 91 1:53
عزيزم وزن گيري جنين به عوامل مختلفي بستگي داره اول اينكه ‍ژنتيكيه من و همسرم هر دو هم قد بلند و هم تقريبا ميشه گفت چارشونه و هيكليم ....پس نبايد انتظار داشت بچه ما مثلا دو كيلو نيمي باشه دوم اينكه فكر ميكنم به تغذيه هم بستگي داشته باشه من تغذيه ام خيل خوب بود وهمه چي ميخوردم بيشترم ميوه و سبزيجات بسيار زياد برا همين پسرم پرمو هم شد... نه وزنگيري جنينو فكر نكنم بشه كنترل كرد فكر ميكنم لگنم حديد 40 سانت باشه اگه درست اندازه گرفته باشم خودم با متر اندازه گرفتم
مامان نيني
17 مرداد 91 1:54
چرا هيشكي از خاطره زايمان من بازديد نميكنه دپرس شدم


عزیزم نگران نباش
یکم طول می کشه
خودمم یکم سرم شلوغه و دیر جواب ها رو تایید می کنم.
مامان امیر مهدی
25 مرداد 91 18:38
سلام عزیزم نماز روزتون قبول باشه گلم یه زحمت براتون داشتم .اون مسابقه که یه بار به امیر مهدی رای دادین دوباره باید رای بدین چون اون موقع رای گیری شروع نشده بود اینم آدرسش.ممنون گلم http://mamiparisa.persianblog.ir/
بابای سونیا(کارشناس طب سنتی)
26 مرداد 91 11:42
سزارین عامل غلبه بلغم در مورد عواقب سزارین مطالب زیادی گفته شده لیکن کمتر به تبیین آن از زبان طب سنتی پرداخته شده است.دوستان صاحب مطالعه در طب سنتی می دانند که اساس سلامت بدن حفظ تعادل مزاج است. زمانی یکی از این اخلاط غلبه پیدا کند بیماری پدید می آید . یکی از اخلاط چهارگانه بدن، بلغم است که طبیعت سرد و مرطوب دارد. در میان اخلاط چهارگانه، غلبه بلغم به نوعی از بقیه بدتر است زیرا منشاء امراض مزمن و صعب العلاج خصوصاً در خانم ها می شود . به تجربه دیده شده آنچه بیش از هرچیز دیگر خانمها را دچار غلبه بلغم می کند، اعمال جراحی و در راس آن سزارین است که هرچه دفعات آن بیشتر باشد غلبه بلغم بیشتر و در سنین پایین تر بروز می کند. برخی از علائم و عواقب غلبه بلغم عبارتند از: افسردگی، افزایش وزن و چاقی (حتی با رعایت رژیم غذایی)، درد مفاصل، ورم اندام، کسالت و رخوت، خواب آلودگی، کم خونی، ضعف و بی حالی، عدم تحمل گرسنگی، نفخ معده، کاهش میل جنسی، سرطان، دیابت، آرتریت روماتوییدو ..... همه این علائم در طب سنتی ناشی از غلبه سردی و رطوبت (بلغم) است و اگر دقت کنید ملاحظه خواهید کرد که این علائم در خانمهایی که سزارین شده اند به وفور دیده می شود. طبيعت سرد داروهاي بيهوشي و نيز خونريزي زیادی که حين عمل از بافت گرم و پرخوني مثل رحم اتفاق می افتد، زمینه را برای غلبه واضح بلغم مهیا می کند. بنابراين اصلي ترين عارضه ی سزارين که کمتر کسي بر آن آگاهي دارد غلبه خلط بلغم در همان دوران جوانی است. به این ترتیب ستون خانواده که مادر است و باید سالهای سال به سایرین انرژی بدهد و فرزندان خود را تربیت کند، ظرف مدت کوتاهی از حیز انتقاع ساقط می شود و سایر اعضای خانواده باید مابقی عمر مادر را در خدمت او بوده و وقت خود را صرف آمد و شد او به مطب پزشکان متعدد با تخصصهای مختلف مانند روانپزشک، گوارش، روماتولوژی و ... نمایند. البته با اصلاح تغذیه و مزاج تا حدودی می توان با غلبه بلغم ناشی از سزارین مقابله کرد ولی تاکنون نتوانسته ایم مادر سزارین شده را به سطح سلامت قبلی خود برگردانیم بعید هم می دانم که چنین چیزی شدنی باشد و این وظیفه ما را در آگاهی دادن به همسران جوان دوچندان می کند.
بابای سونیا(کارشناس طب سنتی)
26 مرداد 91 11:42
افزايش خطر ابتلا به ديابت نوع اول در نوزاداني كه به روش سزارين متولد مي‌شوند نتايج يك پژوهش تازه نشان داد: خطر ابتلا به ديابت نوع اول در نوزاداني كه از راه سزارين به دنيا مي‌آيند در مقايسه با نوزاداني كه به روش طبيعي متولد مي‌شوند، 20 درصد بيشتر است. به گزارش سرويس بهداشت و درمان ايسنا، طبق گزارش منتشر شده در مجله پزشكي «پاپ مد» اين نوع از ديابت مي‌تواند از سالهاي نخست زندگي و در دوران طفوليت بروز كند. شمار مبتلايان به ديابت نوع اول در اروپا رو به افزايش است و دانشمندان دليل آن را هنوز نمي‌دانند. محققان دانشگاه بلفاست در كوئين در بررسي‌هاي خود 20 پژوهش قبلي را ارزيابي كرده و اظهار داشتند كه تماس با باكتري‌هاي بيمارستاني به جاي باكتري‌هاي مادرانه در هنگام وضع حمل ظاهرا دليل افزايش خطر ابتلا به ديابت نوع اول در كودك است. به طور طبيعي خطر ابتلاي كودكان به ديابت نوع دوم سه در هزار است يعني از هر هزار كودك سه كودك به اين بيماري دچار مي‌شوند. پژوهشگران توصيه مي‌كنند؛ هر چند تمام زنان حق انتخاب براي زايمان طبيعي يا سزارين را ندارند اما در مواردي كه زنان به ميل خودشان روش سزارين را برمي‌گزينند پيش از وضع حمل بايد اين نكته را در نظر بگيرند و به فكر سلامت نوزاد خود باشند. ديابت نوع اول بيماري خطرناكي است كه حتي در صورت كنترل مناسب مي‌تواند به معني يك عمر آزمايش خون و تزريق انسولين باشد. در حال حاضر در انگليس 250 هزار نفر به ديابت نوع اول و بيش از دو ميليون نفر به ديابت نوع دوم مبتلا هستند كه نوع دوم در سنين بزرگسالي بروز مي‌كند.
بابای سونیا(کارشناس طب سنتی)
26 مرداد 91 11:45
قصه پر غصه سزارین همه می دانند که سزارین عوارض زیادی را هم برای مادر و هم برای فرزند به همراه دارد و از قضا طب رایج و طب سنتی هر دو در مخالفت با آن (مگر در موارد واقعاً ضروری) اتفاق نظر دارند ولی با این حال آمار آن به طور فزاینده ای افزایش یافته است به گونه ای که شغل و رشته تحصیلی مامایی در کشور ما تقریبا به تقویم تاریخ پیوسته است. میزان انجام سزارین در سایر کشورها بین 5 تا 15 درصد است درحالی که این میزان در ایران طبق آمار رسمی 5 برابر گزارش شده و به نظر می رسد حتی بیشتر است. شما امروز به ندرت خانمی را می بینید که طبیعی زایمان کند. این که چرا وضعیت ما از نظر آمار سزارین نیز بدتر از سایر نقاط دنیاست به دو علت اصلی بر می گردد : 1) ناآگاهی مادران که سزارین را از زایمان طبیعی بهتر می دانند و یا از زایمان طبیعی می ترسند (ترسانده می شوند) 2) راحت طلبی و سودجویی برخی از متخصصان زنان و زایمان علت اول باعث می شود که بانوان خودشان سزارین را درخواست کنند و علت دوم که مهمتر و تاثیرگذارتر است باعث می شود که حتی وقتی خانم ها تقاضای زایمان طبیعی را دارند به خواسته شان توجه نشود و بهانه ای برای سزارین شان بتراشند. چرا علت دوم مهمتر است ؟ چون بارها شده آگاهی لازم را به خانم باردار داده و او راضی به انجام زایمان طبیعی نموده ایم و پزشک زنان هم برای جلب مشتری، در بدو امر تظاهر به موافقت نموده است ولی در لحظه آخر اظهار داشته که زایمان طبیعی خطرناک است، لگن شما کوچک است، نبض بچه فلان است و ...... به همین دلیل است که آقای دکتر امامی رضوی معاون محترم درمان وزارت بهداشت با اشاره به رشد آمار زایمان سزارین در کشور، گفتند:‌ بهترین راه برای کاهش سزارین همکاری متخصصان زنان و زایمان است. ایشان كاهش آمار سزارين را از مهمترين وظايف متخصصان زايمان دانسته و اذعان داشتند که در حال حاضر اين اراده در متخصصان زنان و زايمان كشور وجود ندارد در یک مورد جالب پزشک زنان در مرحله آخر زایمان به خانمی گفته بود: «مگر حیوانی که می خواهی مثل گاو زایمان کنی !!؟» و او را سزارین کرد. بنابراین به نظر می رسد معضل اصلی ما، متخصصان زنانی هستند که یا اعتقادی به زایمان طبیعی ندارند و یا دنبال روش سریعتر با درآمد بیشتر هستند. بر همین اساس به خانم ها توصیه می کنیم حتماً قبل از زایمان پزشکی را شناسایی کنند که هم معتقد به زایمان طبیعی و متعهد در برابر سلامت مادر بوده و هم از تقوای لازم برای چشم پوشی از سود بیشتر برخوردار باشد.
خاله مينا
27 مرداد 91 9:10
سلام تو نيني وبلاگ در خواست دوستي دادم بريد تو نيني گپ و درخواستمو قبول كنيد
مامان نيني
7 شهریور 91 9:55
با عكساي جديد حسين آپم خوشحال ميشم بياي راستي ادرس اون وبلاگ ديگه تون چي بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ www.kimiaye-mehr.blogfa.com
مهدی کوچولو
7 شهریور 91 13:39
همیشه میخونمتون خیلی کار خوبی کردید ایده خوبی بود.من سزارینیم البته مجبور شدم سر فرصت براتون میگم
مامان امیر مهدی
27 شهریور 91 14:54
سلام گلم ما برگشتیم خیلی براتون دعا کردم
مامان امیر مهدی
9 آبان 91 3:51
سلام با جشن تولد امیر مهدی آپم. یادگاری فراموش نشه
مامان ابوالفضل
21 آبان 91 0:53
عزیزخاطره زایمانم رو نوشتم خاستی بیا.
مامان دانیال
23 آبان 91 0:53
سلام عزیزم من زایمان طبیعی داشتم از نوع زایمان در آب خیلی دوست ذارم براتون بنویسم اما کجا؟و چجوری؟
مامان امیر مهدی
5 دی 91 1:31
سلام عزیزم یلدا با تاخیر مبارک نیستی دیگه خانومی کم پیدایی؟
ی
22 اسفند 91 14:59
وای من چندین بار اشکم دراومد عمرا برم طبیعی زایمان کنم
مامان ویهان
26 فروردین 92 15:49
عزیزم خیلی با احساس نوشتی .در حین خوندن اشکام میریخت.ایشالله همیشه سایه ات بالای سر بچت باشه.
منصوره
27 فروردین 92 9:25
سلام. من ماههای آخر بارداریمو میگذرونم . زایمان اولم طبیعی بود. وقتی خاطره زایمانتون رو خوندم انگار خودم داشتم خاطره روز زایمانم رو باز خوانی می کردم. حتی ساعت ورود به ابیمارستان و ساعت زایمانمون و تمام جزئیاتی که از حضور مریض های دیگه تعویض شیفت ماماها و... گقتید مو به مو شبیه روز زایمان من بود.اما حالا می ترسم فکر می کنم دیگه توان گذروندن این مرحله های سخت رو ندارم . می خواستم ببینم شما حاضری دوباره اون روز رو تجربه کنی؟
مهدیه
8 خرداد 92 11:05
عزیزم وبلاگ ما هم در همین زمینه هست خوشحال میشم سری بزنین!
مریم
12 خرداد 92 15:41
سلام خسته نباشید .چرا دیگه تجربه های زایمان رو تو سایت نمی گذارید .؟؟من الان چند ماهه سر میزنم ولی تغییری نمی کنه.
مامان سید محمد عزیز
2 مهر 92 16:47
سلام کلی گریه کردم تا خاطره شمارو خوندم اخه منم زایمان طبیعی رو انتخاب کردم الان ماه هشتمم.برام دعا کنید
هستی
6 مهر 92 18:24
سلام این وبلاگ دیگه به روز نمیشه؟ من شدیدا به کمک نیاز دارم
hanalo
15 مهر 92 19:58
چرا خیلی وقته خبری ازتون نیست ؟ اینجا گردوخاک گرفته هااااااااااااااا
نازی حسینی
28 آذر 92 10:06
واااااااااای معرکه شرح داده بودی!!!!!! دست و پام یخ کرده انگار منم ی بار زایمان طبیعی رو تجربه کردم!!! منم ایشالا 6ماه،ی سال دیگه میخوام باردار شم دعا کن از پس طبیعی بر بیام با اینکه خ وحشتناک بود اما ب طبیعی مشتاق ترم کرد. مرسی ک فضا رو اینقدر کامل روشن کردی ضمنا قلم خیلیی خوبی داری
عسل
15 دی 92 15:05
سلام من تازه یه روزه فهمیدم باردارم و اصلا حالم خوب نیس از زایمان طبیعی می ترسم و طبیعی ترجیح می دم از حرفاتون ممنون خیلی خوب بود
فاطمه
28 بهمن 92 15:54
منم دوست دارم خاطره زایمانم رو بگم طبیعی زایمان کردم
محقق زایمان طبیعی
پاسخ
خوشحال میشیم این ایمیل من هست blueblooded65@yahoo.com