زایمان طبیعی

تولد مریم گلی (سزارین)

1391/4/13 23:20
17,731 بازدید
اشتراک گذاری
 بد نیست خاطرات سزارین ها رو هم داشته باشیم. به هر حال اطلاعات خوبی پیدا می کنیم. 
 
صبح زود ساعت ۶ با مامانی و بابا هادی راه افتادیم سمت بیمارستان گلستان!همه چیز طبق برنامه ی  قبلی و از پیش تعیین شده و هماهنگ!

 

 

در حالیکه من ساک شما و خودمو از اواخر تعطیلات نوروز بسته بودم!

پر از شور و شعف بودیم.هم من هم بابا هادی هم مامانی!اصصصصصصلا باورم نمیشد که کمتر از چند ساعت دیگه همون کوچولوی نازنینی که تند و تند تو شیمکم تکون میخورد و من حتی پا و دستای کوچولوشو از رو شکمم میدیدم و میخوام حالا خودشو ببینم....

در حالیکه هر بار که رفته بودم سونوگرافی جنسیت شما رو یه چیزی نشون میداد و ما هنوزم نمیدونستیم میخوایم بریم یه دخمل کوچولو ببینیم یا پسمل کوچولو؟

رسیدیم بیمارستان...قلبم از شدت خوشحالی داشت تالاپ و تولوپ میزد...مامانی همش بهم میگفت نترسیا؟منم با لبخند و شور و هیجان بهش میگفتم اتفاقا من خییییییییییلی هم خوشحالم!حتی ذره ای هم احساس ترس ندارم!چون میخوام بعد ۹ ماه..اونی رو که هر روز بهش سلام میگفتم و باهاش کللللی حرف میزدم و اخر شبم بهش شب به خیر میگفتم و ببینم....

وارد بیمارستان که شدیم اولش یکمی سخت قبول کردن که من امروز اونجا زایمان دارم!!!!چون همه از دیدن شکم مامان تعجب کرده بودن و بهم میگفتن برگرد خانوم!شما که هنوز ۹ ماهت نشده!!!!

بعدش من رفتم تو اتاق و آماده شدم واسه کارای قبل عمل!بهم سوند وصل کردن و اتفاقا خانوم پرستاره هم خییییییییییییلی بد اخلاق بود و همش داد میزد و .....حالا بماند ایناش.....

بعدش مامانی و بابا هادی اومدن تو اتاق پیشم...کنارم یه تخت مخصوص نوزاد گزاشته بودن که هنوزم طرح ملافه اش خوب یادمه....با طرح تام و جری بود.

منم هی یه نگاه به اون مینداختم و  یه نگاه به شکمم.اصصصصصلا باورم نمیشد کمتر از یک ساعت دیگه عروسکمو میبینم.....

 

درحالیکه از شدت درد داشتم میمردم(درد سوند اونم به این خاطر که بعدها متوجه شدم که اون خانوم پرستاره بد اخلاق سوند منو اشتباهی وصل کرده و من تا مدتها سر این موضوع مشکل داشتم و ....)

بعدش یه هو اومدن تو اتاق و گفتن که برم برای عمل!منو نشوندن رو یه ویلچر و تو راه تا برسیم به آسانسور هر کی منو تو اون وضعیت میدید ازم التماس دعا داشت.....

تو آسانسور پشت منو کردن به در و روم به آینه!یه نگاهی تو آینه انداختم و دیدم مامانی با چشمای گریون و البته فوق العاده نگران و باباهادی هم همینطور با چشمای گریون و ....اون لحظه تو دلم خنده ام گرفته بود....به خودم میگفتم مگه من دارم میرم کجا؟؟؟؟

دارم میرم عروسکمو بالاخره بعد ۹ ماه ببینم دیگه!!!!

خلاصه دم در اتاق عمل با مامانی خداحافظی کردم و روبوسی و ....

باباهادی هم دولا شد پیشونیمو بوسید و دقیقا عینهو فیلم هندیا... درحالیکه دستامونو از هم جدا کردن به زووور!با هم خداحافظی کردیم.....

بعدش که رفتم تو اول به دستم سرم وصل کردن اونم واسم خیییییییییلی درد داشت!چون پرستار جاشو خوب انتخاب نکرده بود و من دوبار سوراخ سوراخ شدم!

بعدش منو بردن تو اتاق اصلی!من پر از شور و شعف بودم و اصصصصصلا هیچ دردی رو حس نمیکردم!

خوابوندنم رو تخت مخصوص و بهم گفتن زانوهامو بغل بگیرم و پشت کمرم یه آمپول زدن که گویا واسه همه دردناک بود و من اون لحظه هیچچچچی نگفتم و هیچ دردی حس نکردم تا جائیکه اون پرستاری که سرممو وصل کرده بود تعجب کرده بود و میگفت تو واسه یه سرم کوچولو کللللی جیغ و داد راه انداختی اونوقت واسه این آمپول که همه موقع تزریقش کولی بازی در میارن اینققققققدر آروم و صبوری؟؟؟

نمیدونم شاید چون دیگه بیشتر از چند ثانیه به دیدن عشقم..همه ی وجودم و هستیم نمونده بود منم هیچ دردی و حس نمیکردم!!!!

احساس میکردم یه مورچه ی بزرگ داره از پشت کمرم میره بالا و میاد پائین!بعدش آروم آروم حس میکردم که از نوک پاهام داره سر میشه و انگار که پام داره میخوابه و ....

همش ذوق داشتم که اون پرده ای که گزاشتن جلوی صورتم نازکه و من میتونم با شیطنت تمام مراحل عمل و ببینم یواشکی!

اما یه هو نه یکی نه دوتا بلکه سه تا پارچه ی دیگه هم گزاشتن رو اون قبلیه و من دیگه نتونستم چیزی ببینم.

دکتر تزریقم مثلا میخواست حواسمو پرت کنه با تعجب ازم پرسید این چیه چسبیده به دندونت؟؟؟؟گفتم نگینه!خیلی دوسش دارم!

بهم گفتن هر وقت چیزی حس کردی بگو!خیلی میترسیدم در حالیکه هنوز کامل بی حس نشدم شکممو باز کنن و ...  یکی از پرستارها هم که به صورت خیییییییلی نادر واقعا مهربون بود از اول تا آخر حین عمل با دستای مهربونش گونه های منو ماساژ میداد و روند زایمان و از پشت پرده واسم تشریح میکرد....

بعدش فیلمبردار اومدش و باهام کللللی صحبت کرد!ازم پرسید بچه تون چیه خانوم؟گفتم سونوگرافی یه بار گفته پسر!یه بارم دختر!این بچه هنوز مجهول الهویه اس...

اسمتو ازم پرسید!منم گفتم اگه پسر شد میخوایم بزاریم پارسا!دختر شد پارمیدا.

همزمان آقای دکتر مدام داشت فشارمو چک میکرد تا  از شدت ترس بیهوش نشم منم خیلی میترسیدم که منو بیهوش کنن همش میگفتم من نمیترسما؟توروخدا بیهوشم نکنین میخوام صدای گریه ی بچه مو بشنوم.....

بعدش طولی نکشید که دیدم همشون(کادر اتاق عمل) با هم با یه حالت مهربونانه ای  

بلند و یک صدا گفتن سسسسسسلامممممممم.....

یه هو بند دلم پاره شد....دوس داشتم منم میدیدمت....طولی نکشید که صدای گریه ات اومد....یه صدای خییییییییییییلی نازک و ظریف...بی اختیار منم اشکام سرازیر شد.....اشک شادی و شکر گزاری از خدای مهربونم....

همشون ذوق کرده بودن و هی میگفتم واییییییییی این یکی چه خوشگله!!!!چقد سرش مو داره و این حرفا..هی دل منو از پشت پرده آب مینداختن!

با همون صدای لرزون و گریون با التماس ازشون پرسیدم سالمه؟اونام انقد مست دیدن شما بودن که صدای منو نمیشنیدن مجبور شدم ۳ بار سوالمو تکرار کنم و هر بار نگران تر از دفعه ی قبلی....

تا اینکه بالاخره یکشیون جوابمو داد و گفت سالمه سالمه خیالت راحت!

بعدش پرسیدم دختره یا پسره؟(دقیقا عینهو زایمانهای دهه ی ۶۰ میلادی و کاملا سنتی )باورت نمیشه!میدونم!ولی انگار یه چیزی تو وجودم داد میزد که دختره!واییییییییی خدااااا...آقای دکتر اومدش و گفت هم دختره!هم همزمان با تولدش داره بارون میباره!دیگه چی میخوای از خدا؟؟؟

من پر از شور و شعف و شادمانی بودم اون لحظه!اصلا باورم نمیشد!همون چیزی که میخواستم...همون چیزی که هم من میخواستم...هم باباهادی هم مامانی و بابائی!دخترررررر!!!!!یه دخمل ناز و خوشگل و ملوس!

دیگه دل تو دلم نبود که ببینمت.....اما هر چی به اونا میگفتم بیارینش اینور تا منم ببینمش!اونا هی میگفتن الان میاریم!داریم ازش فیلم و عکس میگیریم....

تا اینکه بالاخره اون لحظه ی قشنگ و به یاد ماندنی فرا رسید و نوبت منم شد که گل پارمیدامو ببینم....

دقیقا یادمه از سمت چپم یه هو آرودنت از تختت بالا و گفتن مامانش ببین!تا دیدمت هق هقم بیشتر شد و با همون حالت برگشتم بهت گفتم سلام مامانی!همون جمله ای که ۹ ماه تمام صبحا بعد بیدار شدن بهت میگفتم!

شما با چشمای باز داشتی نگام میکردی و منم تو دلم همش احساس میکردم که بابا هادی الان کوچیک شده و من دارم نگاش میکنم....بسکه اون اوایل شبیه بابائی بودی....

بعدش شکم مامانو دوختن و منو بردن تو ریکاوری شما رو هم بردن تا کارای بعد تولد و روت انجام بدن!

اومدم بیرون بعد مدتی!همون اولین کسی که دیدم مامانی بود بازم با چشمای اشک آلود و نگران!برگشتم با خنده ای هر چه بیشتر  گفتم سلام مامانی!من حالم خوبه خوبه!اصلا نگران نباشید!مامان دیدین دختر شد؟

بعدش بابا هادی و دیدم و با اونم کللللی ذوق کردم و مست و سرخوش!انگار داشتم بهترین خواب دنیا رو میدیدم....

وقتی داشتم از جلوی میز اطلاعات بخش رد میشدم خانوم پرستارائی که اونجا نشسته بودن تا منو در حال لبخند بزرگ روی لبم دیدن برگشتن گفتن : اینو!!!چه شنگوله!!!خانوم مثلا رفتی شکمتو ۷ لایه پاره کردیا؟؟؟

منم فقط میخندیدم و میگفتم اصصصصصصصصلا درد نداشت!

اومدم تو اتاق و فقط منتظر  دیدن دوباره ی شما بودم!اما اونا هی داشتن روت آزمایشهای مختلف انجام میدادن!

بعدش دوباره آرودنت پیشم و دوباره بعد ۹ ماه با هم بودن و یه جدائی کوچولو من و شما به هم رسیدیم.....

گزاشتنت تو همون تخت با طرح تام و جری!من نمیتونستم خودمو جا به جا کنم!دکترم هم بهم گفته بود اصلا سرمو تکون ندم چون اسپاینال شده بودم نباید سرمو تکون میدادم تا بعدها سر درد نگیرم یه وقت!

واسه همین خیییییییییلی هم دوس داشتم ببینمت دوباره...به بابا هادی گفتم دستاشو میزاری تو دستم؟دستامو آرودم بالا و واییییییی خدااااااا تو دستم یه انگشتای کوچولو و گرممممم حس کردم!

خیلی حس قشنگی بود!اون لحظات واسم دقیقا مث یه خواب بود که دوس داشتم هیچوقت تموم نشه....

بعدش با کمک خاله(خاله ی من)آرودنت تا بهت شیر بدم!

اصصصصصصصصصلا شیر نمیخوردی!دهن کوچولوتو سفففففت بسته بودی و لباتو به هم فشششار داده بودی و .....زیر بار نمیرفتی!

اما بالاخره راضی شدی و از روز دوم سوم دیگه لج بازی رو گذاشتی کنار و شیر خوردی نازنینم!

تااااااااا شب با حسرت بغل کردنت به سر شد!دیگه مامانی و خسته کردم بسکه بهش گفتم دوس دارم بغلش کنم مامان!!!!اما حیف که نمیتونستم!

شب و خوب خوابیدی!اما من اصصصصصصلا خوابم نمیبرد!از شدت خوشحالی و ذوق!

صبح فرداش تمام ذوقم به این بود که من و شما و بابائی و مامانی با هم میریم خونه!اومدن و بهم گفتن پاشو راه برو!از این قسمتش خیلی میترسیدم!

اما منم مث خودت!لجبازه لجباز!!!!اصصصصصصصلا به هیچ کس اجازه ندادم کمکم کنه واسه اولین راه رفتن بعد عمل!

خودم پا شدم و تنهائی دیوارو گرفتم و راه رفتم!مامانی هم همش نگران بود و هی میگفت بزار دستتو بگیرم!اما من دوس داشتم خودم رو پاهای خودم بیاستم و راه برم!خیلی آروم آروم و به سختی!اما بالاخره تونستم یه مسافت کوتاهی و خودم برم!

 

بعد اینکه تقریبا تو راه رفتن تنهائی نیمچه حرفه ای شدم  با اعتماد به نفس هر چه تمام تر شما رو هم بقل کردم و باهات تو اتاق یکمی راه رفتم تا بشینم رو کاناپه وبهت شیر بدم!

بعدش حدود ساعت ۳ ظهر مرخصم کردن و مامانی بغلت کرد و با بابا هادی برگشتیم خونه                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                          1. یعنی بعد از زایمان فقط یک روز درد داشتین؟                                                         

1 . نه!من حتی یک روزم درد نداشتم!!!!اصلا حتی یک ساعت!نه قبل عمل نه بعدش!اصصصصصلا به هیچ عنوان درد نداشتم!فقط همون داستان وصل اشتباهی سوند اذیتم میکرد!همین!من حتی خودم با دستای خودم شکممو ماساژ میدادم!!!!!

 2. دکتر چه راهکارهایی داده بود که باعث شد درد کمی داشته باشین؟                       

2 . راستش و بخوای هیچ راه کاری به من نداد!من چون خودم سزارین و از همون ماه اول انتخاب کرده بودم!و حسابی هم راجبش سرچ کرده بودم!هیچ چیز نا آشنائی برام وجود نداشت!تنها راه کار شاید همون بود که خانومی که اسپاینال شده نباید سرشو تکون بده و یا حتی روی بالش بزاره!تا 24 ساعت!

 3. بعدش اندامتون به حالت اول بازگشت؟

3 . سریع!خیلی سریع!!!!همین که شیر میدادم زود رحمم جمع شد!(البته خودمم کلا مستعد چاقی نبودم و همیشه وزنم ثابته!)


4. شما هم تا وقتی شیر می دادین پریود نشدین؟ آخه دیدم بعضی از سزارین ها بعد از سزارین دوباره پریود میشن. حتی اونای که به بچه شیر میدن

  4 . چرا من پریود شدم!البته اینم بگم خونریزی بعد زایمان من تا 2 ماه طول کشید!که اینم خودش به خاطر وصل کردن اشتباهی سوند بود و زخمی که شده بود و .....تقریبا بعد 2 ماه بودش که من پریود شدم....

بازم اگه سوالی هست من در خدمتم

 

 رویا پرسیده

 ببینم سوند رو فقط برای خانومایی که سزارین می شن وصل می کنن؟ من خودم بلدم سوند وصل کنم برای همین میدونم چقدر وحشتناکه. حتی دختر عمه ام که دوقلوها رو سزارین کرد گفت خیلی سوند درد داشته.

 

 برای رویای عزیز : راستش من اطلاعات کاملی در این رابطه ندارم!نمیدونم فقط میدونم واسه اونائی که در اثر فرآیند عمل توانائی (ببخشید)دفع ادرار رو ندارن!

البته خیلیها میگن سوند که درد نداره!میگم .... فقط چون برای من اشتباه وصل کردن و بعدها فهمیدم تو واژنم گذاشته بودن!!!!!!!! 

 

 یک معلم گفته:

سلام جالب بود خاطرات متولد شدن مریم گلی من ب سزارین خیلی موافقم فقط با این نوع موضعیش نه از سوزن زدن تو کمر می ترسم چون دیدم کسانی رو که بعدا جای سوزن اذیتشون کرده چون تو نخاع می زنند دیگه

 

 برای معلم عزیز : نمیدونم گلم؟شاید.....بالاخره هیچ چیزی تو دنیا نیست که عوارض نداشته باشه!

نمیخوام بترسونم....ولی حتی بعضیا میگن این نوع بی حسی ممکنه شخص رو فلج کنه!!!!اینو یه دکتری بعد سزارینم به من گفت و گفت چه ریسک بزرگی کردی!!!!!ولی من اصلا اینجور فکر نمیکنم!اینهمه خانوم به همین روش دارن سزارین میشن!تو هر عملی یه سری اتفاقات نادر وجود داره!!!!!خب طبیعیه!

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (29)

زهرا _ مامان مریم گلی
8 تیر 91 2:03
سلام عزیزممم...مر30 لطف کردی خانومی. 1 . نه!من حتی یک روزم درد نداشتم!!!!اصلا حتی یک ساعت!نه قبل عمل نه بعدش!اصصصصصلا به هیچ عنوان درد نداشتم!فقط همون داستان وصل اشتباهی سوند اذیتم میکرد!همین!من حتی خودم با دستای خودم شکممو ماساژ میدادم!!!!! 2 . راستش و بخوای هیچ راه کاری به من نداد!من چون خودم سزارین و از همون ماه اول انتخاب کرده بودم!و حسابی هم راجبش سرچ کرده بودم!هیچ چیز نا آشنائی برام وجود نداشت!تنها راه کار شاید همون بود که خانومی که اسپاینال شده نباید سرشو تکون بده و یا حتی روی بالش بزاره!تا 24 ساعت! 3 . سریع!خیلی سریع!!!!همین که شیر میدادم زود رحمم جمع شد!(البته خودمم کلا مستعد چاقی نبودم و همیشه وزنم ثابته!) 4 . چرا من پریود شدم!البته اینم بگم خونریزی بعد زایمان من تا 2 ماه طول کشید!که اینم خودش به خاطر وصل کردن اشتباهی سوند بود و زخمی که شده بود و .....تقریبا بعد 2 ماه بودش که من پریود شدم.... بازم اگه سوالی هست من در خدمتم
مامان زهره
12 تیر 91 15:33
عزيزم اگه دوست داشتي به محمد سپهر راي بده آخه توي مسابقه ني ني خونه دار شركت كرده.فقط تا فردا مي تونين راي بدين .ممنون مي شم : http://sheklak_mohammad.niniweblog.com/post931.php
رویا
12 تیر 91 23:40
ببینم سوند رو فقط برای خانومایی که سزارین می شن وصل می کنن؟ من خودم بلدم سوند وصل کنم برای همین میدونم چقدر وحشتناکه. حتی دختر عمه ام که دوقلوها رو سزارین کرد گفت خیلی سوند درد داشته
یک معلم
13 تیر 91 1:12
سلام جالب بود خاطرات متولد شدن مریم گلی من ب سزارین خیلی موافقم فقط با این نوع موضعیش نه از سوزن زدن تو کمر می ترسم چون دیدم کسانی رو که بعدا جای سوزن اذیتشون کرده چون تو نخاع می زنند دیگه
زهرا _ مامان مریم گلی
13 تیر 91 19:35
برای رویای عزیز : راستش من اطلاعات کاملی در این رابطه ندارم!نمیدونم فقط میدونم واسه اونائی که در اثر فرآیند عمل توانائی (ببخشید)دفع ادرار رو ندارن! البته خیلیها میگن سوند که درد نداره!میگم .... فقط چون برای من اشتباه وصل کردن و بعدها فهمیدم تو واژنم گذاشته بودن!!!!!!!!
زهرا _ مامان مریم گلی
13 تیر 91 19:38
برای معلم عزیز : نمیدونم گلم؟شاید.....بالاخره هیچ چیزی تو دنیا نیست که عوارض نداشته باشه! نمیخوام بترسونم....ولی حتی بعضیا میگن این نوع بی حسی ممکنه شخص رو فلج کنه!!!!اینو یه دکتری بعد سزارینم به من گفت و گفت چه ریسک بزرگی کردی!!!!!ولی من اصلا اینجور فکر نمیکنم!اینهمه خانوم به همین روش دارن سزارین میشن!تو هر عملی یه سری اتفاقات نادر وجود داره!!!!!خب طبیعیه!
الهه مامان روشا جون
13 تیر 91 23:28
سلام دوست عزیز دخترم روشا در مسابقه ني ني خانه دار شركت كرده لطف میکنید اگه بهش رای بدید .اين هم نشاني اش: http://sheklak_mohammad.niniweblog.com/post931.php فقط تا ساعت 12 امشب وقت هست.لطفا آدرس وبلاگتونم بذارید تا رای ثبت شه.ممنونم
رهگذر
19 تیر 91 10:18
سلام
داستان تولد مریم ( سزارین ) رو خوندم . چون خودمم سزارین شدم خواستم توضیحاتی بدم.
اولا اینکه آدم قبل از عمل درد نداشته باشه طبیعیه، چون سزارینی ها چند روز قبل از موعد زایمان طبیعی می رن اتاق عمل و به اصطلاح با پای خودشون می رن بدون دردی و با هوشیاری مگه مثل من باشن و بدلایل متعدد حتی وقت عمل سزارینمم جلو افتاد و با درد زایمان طبیعی یه شبانه روز دست و پنجه نرم کردم و حتما هم باید سزارین می شدم.
اینکه بعدش هم درد نباشه اصولا بخاطر استفاده از شیافت مسکن هست والا هر نوع بخیه مخصوصا تو این سطح وسیع که شکم رو هم پاره کردن درد داره. اصولا دکترا اجازه نمی دن بیشتر از 24 ساعت از شیافت استفاده بشه مگه نیاز رو تشخیص بده و یا اینکه خود بیمار تصمیم بگیره یواشکی استفاده کنه. البته دردش درجه داره
راجع به پریود اینم به ژنتیک آدما بستگی داره و نسخه همگانی نداره یکی تا یکسال هم نمی شه و حتی تا پایان شیر دهی بخاطر همینم می گن بعد زایمان مواظب بارداری ناخواسته باید بود.
راجع به برگشتن اندامها هم همینطور. یکی طبیعی زایمان می کنه و اندامش هم بر نمی گرده من این رو دیدم و به ژنتیک بستگی داره اصولا


خیلی ممنون از توضیحاتتون
کاش یه آدرس هم میذاشتید
خوشحال میشیم اگه شما هم از تجربه ی زایمانتون بگین. که چرا شما که زایمانتون جلو افتاده بوده درد طبیعی هم کشیدید!!!
رهگذر
19 تیر 91 10:25
سوند من رو تو اتاق عمل و وقتی بیهوش بودم وصل کردن و اصولا هم ادم متوجه نمیشه اما اگه اتفاقا در بیاد و بخوان وصل کنن اونم تو هوشیاری شنیدم خیلی درد داره. سوند رو هم وقتی به هوش بیای و کمتر از 10،12 ساعت بعد عمل فکر کنم در میارن و اونم وقتی که هنوز بیحسی عمل از بین نرفته و دردای دیگه مانع از فهمیدن درد اون میشه. بعدشم مجبوری راه بری و خودت بری برا قضای حاجت
من اعتقاد دارم هر روشی که برا سلامتی بچه مفیده چه سزارین و چه طبیعی بهتره بدنیا بیاد. داشتیم کسایی که درد طبیعی رو کشیدن و بخاطر تنگ بودن لگن و یا دیر زایمان کردن که باعث خفگی بچه می شده بعد کشیدن درد زایمان طبیعی رفتن تو اتاق عمل برا سزارین
راستی ،زایمان در آب رو هم مطالعه کنید روش جدیدی هست البته فقط شنیدم


درست میگین
ولی خوب اگه لگن تنگ باشه که یکی دو هفته قبل از موعدش بهش میگن که نمی تونی طبیعی بزایی.
رهگذر
19 تیر 91 21:17
عزیزم من وبلاگی ندارم و اصولا خاموش میام و میرم تو وبلاگا. این مطلبو که دیدم خواستم شبهات رو برطرف کنم. دکتر من با جدیت نگفت که نمی تونی طبیعی زایمان کنی و چون آشنا بود بیشتر بخاطر خودم گفت و ریسکش. و البته اگه مشکل سنگ کلیه برام پیش نمی یومد که دردش باعث جلو افتادن زایمان تو هفته آخر بشه شایدم طبیعی زایمان می کردم. یه شرایطی پیش اومد که از لحظه شروع درد کلیه تا عمل چند روز طول کشید و باید تو کلیم بخاطر آسیب سنگ یه نوع سوند یا میله نازک می ذاشتن که عمل دفع رو راحت کنه یعنی تو عمل دوتا دکتر بالا سرم بودن . دردم اونقدر زیاد بود و تنها راهش هم تزریق مرفین که بخاطر بچه نمی شد و من باید تحمل می کردم . فکر کنم این درد زایمان رو جلو انداخت . می گم درد رو تحمل کردم چون صبح که به بیمارستان مراجعه کردم ماما گفت خوبه 2 یا 3 سانت رحم باز شده وداری آماده می شی بعد که فهمید سزارینی هستم تعجب کرد و گفت دختر تو از دیشب درد طبیعی داشتی و نیومدی. من اونقدر درد داشتم که نمی دونستم چی مال کدوم درد هست و تا صبح تحمل کردم . فکر کن چه کشیدم.


آخی نازی
چی کشیدی...
به هر حال خدا رو شکر که بخیر گذشت.
ان شاالله بعدیش راحت طبیعی به دنیا بیاد
♥ مامان آینده ♥
24 تیر 91 19:29
کجایی کم پیدایی؟!

مثل من....!


سرم شلووووووووغ


مامان امیر مهدی
25 تیر 91 16:33
………@.@@
……@..-...•..@
……@....ﮞ...@

….…\———————————————————————/
……\سلام عزیزم آپم آپم آپم آپمممممممممممممممممم …/
....\برات 2تا ماشین گذاشتم با هر کدوم که خواستی بیا!!! /
…\——————————————————————————/
منتظرمااااااااااااا
....……___
..___\ ][ /__
(_ ___׀׀_ __)
...Ŏ…..… Ŏ

._________________
|..ШШШШШШШШ.......|
|....| |.........| |.....|
|__|__|_____|__| __̠|
..... ŎŎ………. ŎŎ





ها 100 هزار تومن :
مامان امیر مهدی
27 تیر 91 17:15
سلام دوست گلم امیر مهدی تو یه مسابقه به اسم نی نی شلخته شرکت کرده ممنون میشم که بهش رای بدین.انشاالله جبران میشه. لطفا به این آدرس برین و رای خودتونو همراه با آدرس وبلاگتون ثبت کنید ممنونhttp://mamiparisa.persianblog.ir/
مامان امیر مهدی
28 تیر 91 12:21
سلام عزیزم
برو به اون ادرسی که برات گذاشتم.عکس امیر مهدی اونجاست با صورت گیلاسی و کثیف.زیرش نظرات نوشته .بنویس من به امیر مهدی رای میدم.حتما حتما ادرس وبلاگتو بنویس چون اگر ننوشتی رای باطله.الان که واسا من ننوشته بودی.ممنون عزیز دلم.برات دعا میکنم

نایسل
29 تیر 91 20:50
سلام عزیزم خوبی دلم برات تنگ شده کجایی


سلام عزیزم
یکم این روزا سرم شلوغه
مامان شین
6 مرداد 91 11:56
سلام دوست عزیزم من می خواستم تا خاطره سزارینم رو به اشتراک بزارم اما نمی دونم از چه راهی خوشحال می شم راهنماییم کنی


سلام
به به
ممنون از لطفتون
مامان ایلیا
6 مرداد 91 18:37
سلام...من اگه بخوام خاطره یزایمانم رو بذارم چیکار کنم؟؟؟


سلام
خوش آمدین
ممنون از همکاریتون
اگه میشه لطفا ایمیل بزنید.
مامان نيني
7 مرداد 91 0:13
سلام خيلي سايت خوبي دارين خسته نباشين البته منم ميخوام تجربه زايمان طبيعيمو اينجا بزارم تو وبلاگمم هست پسرم يكسالشه خوشحال ميشم بدونم چطور ميشه اين كارو كرد؟؟؟


ممنون میشم اگه همراه با آدرس وبلاگتون برام ایمیل بزنید.
مامان ایلیا گلی
7 مرداد 91 17:09
http://khaterateman.niniweblog.com/post27.php اینم خاطره زایمان من
مامان ریحانه
9 مرداد 91 2:54
از دست من حتما خیلی عصبانی هستی. ولی نمیدونم چرا از اون موقع تا حالا حسش نیومده بنویسم برات خاطره زایمانم رو. شایدم چون همش مهمون داشتیم فکرم درگیر بوده. ایشالا یه روز حتمامینویسم. خواستم فقط ازت معذرت خواهی کرده باشم که از دستم ناراحت نباشی.
التماس دعا


اختیار دارین
این چه حرفیه
هر وقت راحت ترین بنویسین
منتظریم.
التماس دعا
مامان ایلیا گلی
9 مرداد 91 20:43
عزیزم ادرس ایمیلت رو بهم ندادی...از طریق پیامت هم نمیتونم وارد ایمیلت بشم...لطف کن برام بفرست....اینم وبلاگمه www.khaterateman.niniweblog.com
مامان نفس طلایی
9 مرداد 91 22:50
نایسل خانم
10 مرداد 91 14:23
نه گلم نیشابورم
yasaman jon
19 مرداد 91 13:42
ممنون از لطفت که مرتب بهم سر میزنی باز هم بیا خوشحال میشم التماس دعا فراوان
yasaman jon
21 مرداد 91 13:24
من مشکلی ندارم این چرت و پرتایی هم که می نویسم الکیه همین که وبم خالی نباشه
مریم
4 مهر 91 18:17
سلام ممنون واقعا عالی بود خسته نباشین /خاطرههای زایمانتون بسیار اموزنده بود من هنوز مادر نشدم اگه خدا بخواد میخوایم اقدام کنیم واقعا از مامان حسین به خاطر قلم زیباشون ممنونم در نویسندگی وشرح خاطره ی زایمان هیچی کم نذاشتن امیدوارم همیشه در جمع سه نفرشون شاد باشن.
لیلا
30 دی 91 15:28
سلام.خیلی جالب و تاثیر گزار بود من کلی گریه کردم..واسه منم دعا کن
ساناز
13 خرداد 92 10:13
سلام دوست عزیز. خیلی کار خوبی کردی که این وبلاگو راه انداختی. خیلی کمک میکنه برای کم شدن استرس منی که بخاطر ترس از زایمان حاضرم بچه دار نشم من لینکتون کردم. دوست داشتید لینکم کنید واااااااای خدا ملت چقدر شجاعن