زایمان طبیعی
سلام. اینجا مطالب مربوط به زایمان طبیعی جمع آوری می کنم که چطور خودمون برای زایمان طبیعی آماده کنیم. حتی وقتی هنوز حامله نیستیم.
تاريخ : سه شنبه 6 اسفند 1392 | نویسنده : محقق زایمان طبیعی
بازدید : مرتبه

سلام به همگی

من از دوستانی که اخیرا پیدا کردم و تجربه ی زایمان طبیعی داشتن خواهش کردم اگه براشون زحمتی نیست تجربه ی زایمانشون رو بنویسند تا من بذارم تو وبلاگ و اگه سوالی داشتیم بهشون مراجعه کنیم. البته بد نیست اگه سزارین ها هم بیان از تجربیاتشون بگن تا خوب با زوایای هر دو نوعش آشنا بشیم و بفهمیم کدوم برامون بهتر هست.

_________________________________________________________________

مینا، خانمی 27 ساله است و اولین باری است که زایمان کرده. حتما یکی از نوزادان کوچولوی داخل اتاق نوزادان فرزند اوست. مینا به روش گاز آنتونکس زایمان کرده و می‌گوید: "فکر نمی‌کردم زایمان این‌قدر راحت باشد. با این‌که اندکی درد داشت ولی قابل تحمل بود.از وقتی متوجه شدم باردارم نگران درد زايمان بودم تا جایی که اطمینان داشتم باید سزارین کنم. ولی مادرم متقاعدم کرد که زایمان طبیعی بهتر است و بالاخره این‌جا را پیدا کردیم." 
مینا حالا راحت روی تخت خوابیده و نگران عوارض زایمانش نیست. حس مادر شدنش را هم با هیچ چیز عوض نمی‌کند. خانم دیگری روی تخت دیگری است که فاطمه نام دارد و زایمان فیزیولوژیک داشته. همه خانم‌هایی که این‌جا هستند از روش‌های متفاوت زایمان بدون درد استفاده کرده‌اند. 
خانم دهقان مسوول این بخش است و توضیحاتی می‌هد. او می‌گوید: "اینجا اتاق گاز آنتونكس است. مادران روی این تخت‌ها می‌خوابند و ماسکی که حاوی گاز آنتونكس است روی بینی آنها قرار داده می‌شود. سپس مادر باید به آرامی نفس بکشد تا دردش کاهش یابد. این گاز در تاریخ برای کاهش درد دندان کشیدن استفاده می‌شده است. پس از پایان یافتن درد و انقباضات رحمی ماسک کنار گذاشته شده و مادر به اتاق زایمان منتقل می‌شود و یک زایمان بدون درد حاصل می‌شود." 
در اتاق بعدی یک وان آب وجود دارد که دهقان می‌گوید: "در این وان زایمان در آب انجام می‌شود. هنگامی که درد مادر شروع می‌شود در وان آب گرم قرار می‌گیرد. آب به خودی‌خود آرامش‌بخش است و گرم بودنش نیز موجب کاهش درد و شل شدن عضلات می‌شود. در نتیجه در حد قابل‌توجهی از درد زایمان کاسته می‌شود. هنگامی که زایمان شروع شود مادر از آب خارج شده و به اتاق زایمان می‌رود." 
اتاق بعد مخصوص زایمان فیزیولوژیک است. دهقان می‌گوید: "مادران باردار در حین بارداری با مراجعه به این بخش آموزش‌هایی می‌بینند. این آموزش‌ها برای کاهش استرس زایمان و دردهای ناشی از آن است. مادر در 9 ماه بارداری با تمرینات ورزشی خاصی که انجام می‌دهد کاملا برای زایمان آماده می‌شود و هنگام زایمان نیز هر چند درد داشته باشد ولی با توجه به نکاتی که در این 9 ماه به او گفته شده است برای تحمل درد آمادگی کامل دارد و نسبت به زایمان طبیعی درد کمتری خواهد داشت. در این اتاق‌ها توپ‌های بزرگی هم هستند که برای بازی و ورزش مادران در نظر گرفته شده است و مامای آموزش دیده و مخصوص این کار چگونگی استفاده از وسایل را به مادران آموزش می‌دهد." 
روزانه 15 تا 20 مادر به این روش فرزندان خود را در بیمارستان سینا به دنیا می‌آورند که از این زایمان نیز رضایت دارند. این آمار در ماه به 400 نفر می‌رسد. البته زایمان بدون درد 17 روش متفاوت دارد که در بیمارستان سینا اهواز تنها چند روش آن انجام می‌شود.طیبه رفیعی ایسنا 



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 13 بهمن 1392 | نویسنده : محقق زایمان طبیعی
بازدید : 1525 مرتبه

سلام به همگی. بعضی از پست هاتون رو امشب بعد از یک سال و نیم و بیشتر خوندم و تایید کردم. راستش خیلی سرم شلوغ شده. سعی می کنم ماهی یکی دو بار بیام. راستی ان شاالله به زودی راهی مکه هستم و دعاگوی همه ی خواننده های وفادار وبلاگم.

برگردیم سر اصل مطلب. بابای سونیا، کارشناس طب سنتی در مورد زایمان گفتن:

سزارین عامل غلبه بلغم 

در مورد عواقب سزارین مطالب زیادی گفته شده لیکن کمتر به تبیین آن از زبان طب سنتی پرداخته شده است.دوستان صاحب مطالعه در طب سنتی می دانند که اساس سلامت بدن حفظ تعادل مزاج است. زمانی یکی از این اخلاط غلبه پیدا کند بیماری پدید می آید . 
یکی از اخلاط چهارگانه بدن، بلغم است که طبیعت سرد و مرطوب دارد. 
در میان اخلاط چهارگانه، غلبه بلغم به نوعی از بقیه بدتر است زیرا منشاء امراض مزمن و صعب العلاج خصوصاً در خانم ها می شود . 
به تجربه دیده شده آنچه بیش از هرچیز دیگر خانمها را دچار غلبه بلغم می کند، اعمال جراحی و در راس آن سزارین است که هرچه دفعات آن بیشتر باشد غلبه بلغم بیشتر و در سنین پایین تر بروز می کند. برخی از علائم و عواقب غلبه بلغم عبارتند از: افسردگی، افزایش وزن و چاقی (حتی با رعایت رژیم غذایی)، درد مفاصل، ورم اندام، کسالت و رخوت، خواب آلودگی، کم خونی، ضعف و بی حالی، عدم تحمل گرسنگی، نفخ معده، کاهش میل جنسی، سرطان، دیابت، آرتریت روماتوییدو ..... همه این علائم در طب سنتی ناشی از غلبه سردی و رطوبت (بلغم) است و اگر دقت کنید ملاحظه خواهید کرد که این علائم در خانمهایی که سزارین شده اند به وفور دیده می شود. طبيعت سرد داروهاي بيهوشي و نيز خونريزي زیادی که حين عمل از بافت گرم و پرخوني مثل رحم اتفاق می افتد، زمینه را برای غلبه واضح بلغم مهیا می کند. بنابراين اصلي ترين عارضه ی سزارين که کمتر کسي بر آن آگاهي دارد غلبه خلط بلغم در همان دوران جوانی است. به این ترتیب ستون خانواده که مادر است و باید سالهای سال به سایرین انرژی بدهد و فرزندان خود را تربیت کند، ظرف مدت کوتاهی از حیز انتقاع ساقط می شود و سایر اعضای خانواده باید مابقی عمر مادر را در خدمت او بوده و وقت خود را صرف آمد و شد او به مطب پزشکان متعدد با تخصصهای مختلف مانند روانپزشک، گوارش، روماتولوژی و ... نمایند. 
البته با اصلاح تغذیه و مزاج تا حدودی می توان با غلبه بلغم ناشی از سزارین مقابله کرد ولی تاکنون نتوانسته ایم مادر سزارین شده را به سطح سلامت قبلی خود برگردانیم بعید هم می دانم که چنین چیزی شدنی باشد و این وظیفه ما را در آگاهی دادن به همسران جوان دوچندان می کند.

http://dokhtaramsonia.niniweblog.com/



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 19 مرداد 1391 | نویسنده : محقق زایمان طبیعی
بازدید : 3195 مرتبه

 

 

 

زایمان مامان حسین کوچولو، نویسنده ی وبلاگ www.mybaby90.blogfa.com

فكر ميكنم كه از ماه هفت بود كه ورم پاهام شروع شد .پاهام ورم ميكرد اوايلش كم بود اما هرچه زمان ميگذشت ورم پاهام بيشتر مي شد ..دكترم مي گفت چون فشارت نرماله مشكلي نيست.

يه عالمه آزمايش هم برام نوشت كه وقتي جوابشو بردم گفت همه چيز خوبه البته بايد بگم كه اضافه وزنمم خيلي زياد بود تا آخر حاملگيم يه 23 كيلويي اضافه كرده بودم كه دكترم ميگفت مشكوكي  به ديابت بارداري كه بعد از آزمايش قند گفت نه ديابت بارداري هم نداري..

خلاصه اينكه اين قدر ورم پاهام زياد شد كه ديگه  تو هيچ كفشي جا نميشد و دكترم گفته بود بايد استراحت مطلق داشته باشي.

راه اصلا نميتونستم برم ، روي مبلم كه مي نشستم يه عالمه بالشت مي چيدم زير پاهام ،‌علاوه بر ورم، پاهام درد هم ميكرد  ، نمازم رو نشسته روي صندلي ميخوندم ..شكمم خيلي بزرگ شده بود دكتر ميگفت وزن گيري بچه ات خيلي خوبه ، دكتر من طرفدار زايمان طبيعي بود ولي ماه آخر كه ديد شكمم خيلي بزرگ شده گفت اجازه بده اول معاينه ات كنم تا بهت بگم ميتوني طبيعي زايمان كني يا نه؟

بعد از آخرين باري كه دكترم معاينه ام كرد بهم گفت چون قدت بلنده ميتوني.جالب اينجاست كه همه از زايمان طبيعي  ميترسن ولي من از سزارين ميترسيدم.

راستش من خيلي در مورد اين دو نوع زايمان تحقيق كردم و احساس كردم زايمان طبيعي بهتره.علاوه بر اون دوست داشتم مادرشدنو به صورت طبيعي تجربه كنم يعني مادرشدنو درك كنم حس كنم(‌چه شاعرانه نه !) روزهاي آخر خيلي سخت ميگذشت نه ميتونستم بخوابم نه بشينم نه راه برم ...همش منتظر يه نشونه بودم يه علامت..چند وقتي بود ترشحاتي داشتم همراه با دلدردايي.

يك روز از همين روزا كه ترشحاتم زياد شده بود و كمرم هم درد ميكرد فكر كردم وقتشه ...تصميمي گرفتم زود نرم بيمارستان با خودم گفتم اول برم پيش خواهر دوستم كه ماماست  و اون منو ببينه ..ساك بچه رو آماده كرده بودم ودفترچه بيمه مو برداشتم و با همسرم راهي مطبش شديم خيلي استرس داشتم ..وقتي رسيدم مطب ديدم دوستمم با خواهرش اومده منو وزن كرد شكمم و معاينه كرد وصداي قلب بچه رو گوش داد و گفت همه چي نرماله و اين دردا درد زايمان نيست و ماه درده.

از اونم پرسيدم كه طبيعي بهتره يا سزارين و اون گفت معلومه زايمان طبيعي  البته همرا با كلي ادله و صحبت و ..

وقتي ديد ساك بچه رو آماده برداشتم كلي بهم خنديد و گفت تا تو بخواي زايمان كني اگه ساك بچه رو از شهرستانم برات بيارن بهت ميرسه

خلاصه برگشتيم خونه دكتر تاريخ زايمانمو 20 تير زده بود و من ديگه كم كم خودمو آماده ميكردم ولي انگار خبري نبود تا اين كه ....

روز تولد امام حسين (ع) بود ، سوم شعبان و چهاردهم تيرماه دلم درد ميكرد مثله درداي  پ ر ي و دي ، كمرم هم درد ميكرد هل شده بودم نميدونستم واقعا درد زايمانه يا باز توهم زدم البته دوست داشتم ديگه زايمان كنم چون بخاطر شكم بزرگم و ورم پاهام بكلي خونه نشين شده بودم ، نه شب مي تونستم بخوابم نه روز ، از طرفي دوست داشتم صورت بچه مو زودتر ببينم .همسرمم خيلي منتظر بود ...

خيلي خيلي زياد ديگه طاقتش تاب شده بود ..اون روز من همش ذكر مي گفتم وصلوات ميفرستادم ..خيلي  بي قرار بودم.

دردا مي اومد و مي رفت ولي قابل تحمل بود...شب يه كم دردا خوابيد با خودم گفتم اينم مثله اون يكي (نميدونم برا چي خودمو دلداري ميدادم)..

صبح فردا يعني پانزدهم تيرماه كه آقاي همسر ميخواست بره سركار بيدار شدم با هم صبحانه بخوريم كه البته من فقط يه پاكت شيركاكائو خوردم ..همسرم كه ميخواست بره سركار عمه اش بهش زنگ زد كه  چه خبر؟ خبري نشده ..يادمه همسرم گفت:‌نه ما هم مثله شما منتظريم..

اون روز روز تولد حضرت ابوالفضل (ع) بود.من حضرت ابوالفضل رو خيلي دوست دارم و ارادت خاصي بهشون دارم. همسرم كه رفت تلويزيونو روشن كردم..حرمشون رو نشون ميداد ..يه آن دلم شكست و سلامي دادم و گريه كردم و دوباره گرفتم خوابيدم.

فكر كنم ساعت حدود يازده يازده و نيم بود كه از خواب بيدار شدم ...رفتم دستشويي.

اومدم بيرون ديدم يه آب باريكي از كنار پام ميريزه پايين ..با خودم گفتم اين ديگه چيه ؟؟ من اختيارمو از دست دادم آيا؟؟؟

دوباره رفتم دستشويي..ديدم نه انگار يه آب ديگه ايه! واي!!كيسه آبمه...

ولي من شنيده بودم كه اگه كيسه آب پاره بشه همه آبهاش يهو ميريزه بيرون ...ولي براي من مثله اين بود كه يه شير آبو كم باز كني ...

با خودم گفتم نكنه باز اشتباه ميكنم زنگ زدم به همون دوستم كه گفتم خواهرش ماماست خونه نبود زنگ زدم موبايلش ...يه جاي شلوغ بود صداشو خوب نميشنيدم بهش گفتم اينجوري شده گفت از خواهرم زنگ ميزنم مي پرسم بهت خبر ميدم.

تلغن و كه قطع كردم آب بيشتري از كنار پاهام سرازير شد طوري كه شلوارمو بين پاهام گذاشته بودم حالا همون وقت هم مامانم زنگ زد منم ميخواستم وقتي رفتم بيمارستان به مامانم نگم ..مامانم مريض بود و دوست نداشتم جوش بزنه و استرس بهش وارد شه.

مامان گفت هنوز زايمان نكردي؟؟گفتم نه. (آخه بهش گفته بودم اگه برم بيمارستان بهت خبر نميدم ) هر روز زنگ ميزد و مي پرسيد هنوز زايمان نكردي؟؟ تلفن و كه قطع كردم ديدم ديگه آب زيادي ازم مي ياد ترسيده بودم استرس داشتم زنگ زدم به همسرم گفتم بيا فكر كنم وقتشه!! يه نوار ب.ه.داشتي گذاشتم

 ساك بچه ،‌دفترچه بيمه وكارت مراقبت دكتر و همه آزمايشات و سونوگرافي ها رو برداشتم آماده شدم همسرم هم رسيد وسايلمو برداشتيم وسوار ماشين شديم و رفتيم تو راه همش با همسرم مي گفتم وميخنديدم استرس داشتم ولي مثلا ميخواستم به اون نشون بدم كه حالم خيلي خوبه ! ساعتاي دوازده و نيم ظهر بود كه داشتيم مي رفتيم بيمارستان فكر اينكه دو نفري مي ريم و  سه نفري برمي گرديم خوشحالم مي كرد..رها شدن از دردو ورم پاها و اون شكم بزرگ خوشحالم مي كرد ولي خوش خيال بودم چون به همسرم گفتم امروز ساعت 4 مياي ملاقات من و بچه!

مثلا فكر مي كردم كه تا ساعت 4 زايمان ميكنم ولي زهي خيال باطل! روبروي بيمارستان كه رسيديم همسرم ماشينو تو يه كوچه پارك كرد بيمارستان نزديك حرم بود چشمم به گنبد امام رضا (ع) افتاد سلام دادم و گفتم يا امام رضا خودت كمكم كن..

وارد شديم از در بيمارستان كه ميخواستيم وارد بشيم توضيح خواستن همسرم گفت ميخوايم بريم بخش زايمان گفت بايد همراهي خانوم باشه.. همسرم گفت به غير من همراهي نداره ..گفت خوب برو بالا.

سوار آسانسور شديم و رفتيم بخش زايمان ..پرستاري كه اونجا بود گفت بايد تشكيل پرونده بدي ..همسرم رفت پولي رو كه ميخواستن حسابداري واريز كنه من نشسته بودم رو صندلي هايي كه تو راهرو بود ساعت تقريبا يك ظهر شده بود وفكر كنم زمان مرخص شدن زائوهايي بود كه ديروز زايمان كرده بودن خانوم هايي كه رنگ به رو نداشتن و همراه فاميلاشون با يه نوزاد و دسته گل سوار آسانسور مي شدن وميرفتن ..فكر اينكه منم فردا همين جوري با بچه ام ميرم خوشحالم مي كرد ...خلاصه بعد از چند دقيقه همسرم آمد با يه برگه كه نشون ميداد پول واريز شده  برگه رو همراه با مدارك خودم برداشتم و رفتم داخل اتاق خيلي ترسيده بودم احساس ميكردم الان برم تو يه عالمه زن هستن كه دارن جيغ و داد ميكنن وارد كه شدم هيچ صدايي نمي اومد يه خانمه اومد گفت مداركمو بهش بدم ..دادم...گفت دكترت كيه...گفتم!دفترچه بيمه ام رو هم دادم گفت بخواب معاينه ات كنم ..(واي چقدر نفرت داشتم از اين معاينه ) خوابيدم معاينه ام كرد يه كم درد گرفت...گفت دهانه رحمت يك سانت باز شده...

دنيا رو سرم خراب شد اخه آخرين باري كه دكتر معاينه كرده بود گفت يك سانت بازه..و ادامه داد در اصل نبايد بستري بشي چون ما 4 سانت به بالا رو بستري ميكنيم ولي كيسه آبت چون سوراخ شده مجبوريم بستريت كنيم...

خلاصه بهم گفت برو اون اتاق لباسات و عوض كن و از اونجا يه پيرهن بردار بپوش و وسايلاتو بده به همسرت و بگو از اين پوشك هاي بچه يه بسته برات بگيره..

 

ديگه نزاشتند از اون بخش خارج شم آقاي همسر پوشك رو آورد و لباسامو همراه با وسايلم  دادم بهش ، ازش يه شيشه آب ودعاي ناد علي مو گرفتم (ميگن خوندن دعاي نادعلي زايمان و راحت ميكنه) و از لاي در خداحافظي كرديم همين...

هميشه تو خيالم وقتي به اين لحظه فكر ميكردم انتظار يه خداحافظي رمانتيك داشتم ...مثلا اين كه همسرم سرمو بوس كنه يا قطره اشكي بريزه  وبگه منتظرت ميمونم عزيزم ولي هيچ كدوم اينها اتفاق نيفتاد...

وارد بخش انتظار شدم 5 تا تخت داشت روبروي در وروديش ميز ماماها بود هر تخت پرده اي هم دور تا دورش بود ...و يك ساعت ديواري ..

دو تا تخت يك طرف و سه تا تخت روبروش بود..تخت من تخت وسطي سه تايي ها بود..تا اونجايي كه يادم مياد يه ماماي جوون بود و ماماي ديگه هموني كه منو اول معاينه كرد وسنش بيشتر بود و فكر كنم سرماما بود.

تخت سمت راستم يك نفر بود و روبروم هم دو نفر بودند كه يكيشون خيلي داد ميزد  هي ميرفت دستشويي و مي اومد مي نشست ..ماماهه هم هي بهش ميگفت خانوم نشين رو سر بچت نشستي!دراز بكش ..تخت كناري شم هر از چند گاهي  داد ميزد خدا خدا مي كرد  مي گفت خدااااااااااااااااااااااااااا مُردم خدا..بعضي وقتها هم مثله مار به خودش ميپيچيد...ترسيده بودم ..تو دلم مي گفتم كاش سزارين كرده بودم..ماما جوونه اومد بهم سرم بزنه گفتم من نميخوام مثل اون دادو بيداد كنم (دلم خوش بود چون هنوز دردام شروع نشده بود)

گفت پس برو سزارين كن...

سِرُممو زد...بغل دستي ام ميخواست سزارين كنه ولي نميدونم چرا اون جا نگهش داشته بودن..هي ميگفت پس چرا منو نمي برين؟؟بهش ميگفتن هنوز وقتش نيست..

به من ميگفت چه خوب تو چه قدر طاقت درد داري؟؟تو دلم خنده ام گرفته بود آخه من هنوز درد بخصوصي نداشتم...

تلويزيون شبكه سه بود اگه الان خونه بودم حتما سمت خدا رو ميديدم..تازه اون روز چهارشنبه بود و اون خانمه بود كه من اصلا نگاه نميكردم...دل دردا شروع شد اما كم بود ميخواستم برم دستشويي..به ماما گفتم گفت برو. سرممو گرفتم دستم و رفتم سختم بود بشينم...(ماه آخر بخاطر درد زانوام و شكم بزرگم توالت فرنگي گرفته بودم) بهر ترتيبي بود نشستم .وقتي داشتم برميگشتم چشمم افتاد به سرمم ديدم يه عالمه خون تو لوله سرممه...ترسيدم رفتم تو اتاق به ماما گفتم گفت : اه...چرا سرمتو نبستي ..بايد سرمتو مي بستي و وقتي برگشتي بازش مي كردي...گفتم خوب بهم نگفتين...دراز كشيدم دل درداي پر.يو.دي شروع شده بود ولي بازم قابل تحمل بود.

تند تند دعاي نادعلي ميخوندم و فوت ميكردم رو آب و ميخوردم...بغل دستيم گفت مشهدي هستي ؟گفتم آره گفت من از شهرستان اومدم مامانم هم نيست...با يه حالت خاصي گفت انگار اگه مامانش  بود براش معجزه مي كرد.گفتم خوب مامان منم نيست خودم تك و تنها با شوهرم اومدم!به دكتر اون خانم روبرويي زنگ ميزدند هي ميگفتن بابا اين فوله پاشو بيا ..اون بدبخت هم داشت درد مي كشيد ايستاده بود بهش ميگفتن نشين كه رو سر بچت ميشيني ..

ولي ديگه آخراش خيلي داد و بيداد نميكرد.اون خانم ديگه هم فكر كنم از شب پيشش اونجا بود چون شوهرش به بخش زنگ زد و باهاش صحبت كرد نا نداشت حرف بزنه سرماما به شوهرش گفت نميدونم با اين كه بچه دومه چرا پيشرفتش اين قدر كنده..

اون يكي رو فرستادن رو تخت زايمان تا دكترش بياد ..ماماهه اومد به من آمپول فشار تو سرمم زد.دردام داشت پيشرفت مي كرد! دكتر اون خانمه اومد و رفت تو اتاق زايمان ،‌خانمه جيغ هاي وحشتناكي مي كشيد با هر جيغي كه مي كشيد دلم هري مي ريخت پايين ..

هي تودلم مي گفتم يا حضرت ابوالفضل ببين من چقدر دوستت دارم كمك كني ها..(اين جمله يا دتون باشه تا بعد)

اون خانومه زايمان كرد اومدن دنبال اين سزارينيه و بردنش..هر چند وقت يكبار مي اومدن و صداي قلب بچه رو گوش ميدادنو من هر بار از ترس دلم هري مي ريخت..

چون با اون ميكروفونشون چند ثانيه رو شكمم اين ور اونورش ميكردن تا صداي قلب بچه رو پيدا كنن..

دوباره دستشويي ام گرفت ..اين دفعه خودم سرممو بستم و و رفتم دستشويي ولي اصلا دستشوييم نيومد..زير دلم خيلي درد ميكرد..از دستشويي كه برگشتم اتاق كنار اتاق انتظار اون خانمه كه زايمان كرده بود ،‌بود.آبميوه ميخورد رنگ وروش خيلي خوب بود انگار نه انگار تا چند دقيقه پيش اون جيغ ها رو ميكشيد..با خودم گفتم خوش به حالت زايمان كردي راحت شدي..

برگشتم سرممو تا اخر باز كردم و تو تختم دراز كشيدم.ا.ون موقع هيچ مامايي تو اتاق نبود چون هي ماماها در رفتوآمد بودن.

چند دقيقه اي گذشت..اون ماما ميانساله اومد گفت رفتي دستشويي؟؟ گفتم آره اومد سرممو نگاه كرد وگفت چرا اينو تا آخر باز كردي ؟گفتم خوب شما گفتين باز كن(نصفشو بست خيلي هول كرده بود) گفت به ما ميگفتي گفتم هيشكي نبود..صداش هنوز تو گوشمه وقتي گفت زود باش بخواب ببينم بچه ات قلب داره؟؟(چون آمپول فشار زده بود و به قول خودش وقتي من همه سرمو باز كرده بودم يا شكمم مي تركيد يا بايد اور‍ژانسي سزارين مي شدم)

چشمام سياهي  رفت انگار همه دنيا آوار شد رو سرم يه لحظه انگار همه چيز از حركت ايستاد..دوست داشتم بميرم...نه ماه زحمت كشيده بودم ماههاي آخر خيلي سخت گذشت ماه اخر نميتونستم بخوابم گاهي وقتها نميتونستم حتي نفس بكشم..(همه اينها در عرض چند ثانيه از ذهنم گذشت) دراز كشيدم همون وسيله مخصوصو برداشت و گوش دادو گفت نه صداي قلبش مياد..انگار باور نكرده بودم گفتم تو رو خدا قلب داره؟؟گفت آره ولي شانس آوردي اگه من دير فهميده بودم يا شكمت مي تركيديا بايد اور‍ژانسي سزارين ميشدي..

هنوز حالم سرجاش نيومده بود.اون خانم ديگه هم رفت رو تخت زايمان ولي دكترش هنوز نيومده بود.درد مي كشيد ..دردام زياد شده بود خيلي زياد...

اومد معاينه كرد گفتم چه قدر؟گفت چهار سانت..اينهمه وقت 4 سانت؟؟درد داشتم درد..درد..درد..يه خانمه اي رو آوردن آمادش كنن بره اتاق عمل..شكمش خيلي كوچيك بود خودشم ريزه ميزه بودبهش گفتم شكمت خيلي كوچيكه ميخواي سزارين كني؟؟

گفت آره مگه ديوونه ام طبيعي زايمان كنم..رفت..

تنها شده بودم..عصر شد شيفت ماماها عوض شد..ماماهاي جديد مي اومدن صداي قلب بچه رو گوش ميدادن و شيفتو تحويل ميگرفتن.

همش ساعتو نگاه ميكردم يكي از كارمنداي بيمارستان اومد تو گفت خانم فلاني خواهرت اومده گفتم اه كي بهش گفته بياد...به پهلو دراز كشيده بودم وقتي ميخواستن بيان صداي قلب بچه رو گوش بدن بايد طاق باز ميخوابيدي درد داشتم نميتونستم طاق باز بخوابم..ماماهه گفت وقتي دردا رفت گوش ميدم دوباره اومد گفتم درد دارم...گفت اي بابا تو كه همش درد داري بايد بايد يك دقيقه درد داشته باشي و سه دقيقه خلاص..گفتم به خدا همش درد دارم.

( يه چيزي  بود نميدونم از شدت درد بود يا نه؟ درد ها رو حس ميكردم ولي انگار تو اين دنيا نبودم تو يه حالت خلسه بودم ..زياد هشيار نبودم ...دردا زمينه اصلي بود و دنياي اطراف من پيش زمينه اون نميدونم منظورمو مي فهمين يا نه؟)

كش موهام باز شده بود و موهام دورم ريخته بود ولي از شدت درد نميتونستم موهامو از جلوي صورتم كنار بزنم ..دو تا ماماي شيفت عصر يكيشون خيلي جوون و ريزه بود قيافه با نمكي داشت اسمشو از روي كارتش خوندم..

اون يكي ديگه تپل بود و بد اخلاق!ولي اونم جوون بود..

تو اون اتاق تنهاي تنها شده بودم ..ماماها هم از اتاق ميرفتن بيرون ..صداي حرف زدن و خنديدنشون مي اومد..تو دلم ميگفتم خوش به حالتون! يكدفعه يه جوري شدم و گلاب به روتون بالا آوردم ..تمام ملافه مو كثيف كردم ...معده ام خالي بود همون شيركاكائويي كه خورده بودم و بالا آوردم...يه نفر اومد ملافه مو عوض كنه خيلي خجالت كشيدم هي ميگفتم ببخشيد دست خودم نبود گفت عيبي نداره.

ساعتها به كندي هرچه تمام تر مي گذشت انگار عقربه هاي ساعت بهيچوجه دوست نداشتند حركت كنندبلند مي شدم ميشستم خوب بود دردا كمتر ميشد اما فوري دعوا ميكردند خانوم بخواب رو سر بچه ات نشستي...مي خوابيدم نا نداشتم ملافه رومو مرتب كنم ماما بداخلاقه ميگفت خانوم زشته ملافه تو روت بنداز ..حرصم گرفته بود دوست داشتم بگم شما دو تا كه همه جاي منو ديدين  كس ديگه اي هم كه اينجا نيست چي زشته؟؟

ولي مگه درد امون حرف زدن ميداد...

جالبيش اينجاست مني كه از معاينه متنفر بودم هي ميگفتم خانم سيدي تو رو خدا بيا معاينه كن ببين فول نشده..ميگفت باباجون من دو دقيقه پيش تو رو معاينه كردم عفونت ميگيري ها...

اومد معاينه كرد گفت 8 سانت...خدايا 2 سانت ديگه همش 2 سانت...دردا شديد بود اون لحظه دوست داري بميري و از اون دردا راحت بشي ...تمام آمال و آرزوي من در اون لحظه رفتن روي تخت زايمان بود..

تو دلم ميگفتم خدايا دوستت ندارم چرا كمك نميكني حضرت ابوالفضل دوستت ندارم(خدايا ببخشيد اون موقع درد داشتم عقلم كار نميكرد خودت شاهدي) مي گفتم غلط كردم ..غلط كردم..

ماماهه ميگفت ناشكري نكن...بعضي ها تو آرزوشن..ساعت 8 شد..9 شد...10 شد...دردا به كمرم رسيده بود ..كمرم شديد مي گرفت و بعدش ببخشيد مثله اين كه بخواي مد.فو.ع كني زورم مي اومد...مي ترسيدم چون تنها بودم ..ميترسيدم همونجا زايمان كنم...حالا نميدونم چرا همچين فكري ميكردم..هي داد ميزدم يكي بياد اينجا..من درد دارم ..دارم زايمان ميكنم يكي بياد اينجا..سيدي اومد گفت چيه چرا دادو بيداد ميكني؟ گفتم فكر كنم وقتشه گفت نه هر موقع زورت اومد مثل حالتي كه ميخواي مدف.وع زور بزن...

نميتونستم نفس بكشم با صداي بلند نفس نفس ميزدم..گفتم حالا بيا معاينه كن...معاينه كرد نميدونم راست ميگفت يا نه..گفت دهانه رحمت فوله ولي چون داد و بيداد كردي رحمت ورم كرده بايد ورمش بخوابه تا بتوني زايمان كني ...

گفت با بيني نفس بكش...ميخواستم بگم لعنتي نميتونم...

ميگفت من خودم طبيعي زايمان كردم ميدونم درد داري ولي بايد تحمل كني...ساعت ده و نيم ز نگ زدند به دكترم اون ماما بداخلاقه گفت: خانوم دكتر اين مريضت ما رو ديوانه كرده..گفته بود الا ن ميام..يه ربع به يازده شب بود كه بردنم رو تخت زايمان آخ كه كمرم ناجور ميگرفت بهم گفتن هر موقع زورت اومد زور بزن تا دكتر بياد...

فكر كنم پنج دقيقه به يازده بود كه دكتر اومد با ديدنش انرژي گرفتم خوش اخلاق و خنده رو بود...گفتم سلام خانوم دكتر دارم ميميرم..به دادم برس! گفت سلام دختر خوب اومد نگام كرد و گفت آخراشه ببينم چي كار ميكني...البته قبلش لبهاي خشكيده مو كه ديد گفت براش آب بيارين گفتم نميخوام...آوردن ولي يادم نيست خوردم يا نه؟؟

سيدي هم اومد دكتر بهم گفت هر موقع دردا اومد و زور داشتي دسته هاي كنار تختو ميگيري مياي بالا و به پايين با تمام وجود زور ميزني...يكبار درد اومد همون كاري كه گفته بود و انجام دادم گفت اينجوري نه به پايين زور بزن...دردا اومد نه جيغ مي كشيدم نه داد..فقط زور ميزدم گفت آفرين سرشو دارم ميبينم ..دوباره دوباره ..من ديگه رمق نداشتم سيدي افتاده بود رو شكمم و تند تند فشار ميداد..ديگه به خدا واگذار كردم چون احساس ميكردم ديگه تواني ندارم...يه دفعه ديدم دكتر دستشو برد رو ميز و يه چيزي برداشت و بعدشم سوزششو احساس كردم ولي درد نداشت..

بعدم يه چيزي ازم ليز خورد و اومد بيرون..

بچه ام بود عشقم بود..موجودي كه نه ماه تك تك لحظه ها با هم بوديم..چه روزايي كه با هم خنديديم و گريه كرديم..چه روزايي كه با هم حرف زديم.

حالا اومد به اين دنيا...

گريه كرد بلافاصله بدون اينكه پشتش بزنن..همه دردا تموم شد ...خلاص!  گفتم خانوم دكتر بزارينش رو شكمم اما نزاشت..آوردش جلوي صورتمو گفت اينم پسرت اين انگشتاي دستش اينم انگشتاي پاش..گفتم سالمه گفت آره بيا بوسش كن...

گفتم اه كثيفه ..گفت نه كه خودت خيلي تميزي!

بوسش كردم ...بعد دكترسوند گذاشت  و بعد جفت ليز خورد و اومد بيرون..بعد هم شروع كرد به دوخت و دوز..

گفتم خانم دكتر بيحسي بزنين گفت به تو دو برابر بقيه بي حسي زدم ...پاهام رو پايه هاي تخت زايمان مي لرزيد سردم بود به دكتر گفتم گفت از سرما نيست بخاطر درديه كه كشيدي..

برام يه آبميوه پاكتي و يه خرما آوردن كه با اشتها خوردم...

بچه مو بردن براي وزن كشي و تن كردن لباساش ولي همش گريه ميكرد...

به دكتر گفتم همش داره گريه ميكنه گفت خوبه نشونه سالم بودنشه...بخيه زدن كه تموم شد شكممو فشار دادن (نميدونم دكتر بود يا ماما) خيلي درد داشت يه عالمه خون خارج شد..با تمام وجود جيغ ميزدم...دكتر رفت و منم پاهامو پايين گذاشتم اما فكر كنم دو بار ديگه ماما اومد و شكممو فشار داد يعني حاضر بودم دو سه بار ديگه زايمان كنم اما شكممو فشار ندن به ماما گفتم تو رو خدا ديگه فشار ندين گفت من مشخص ميكنم فشار بدم يا نه ...

نميدونم چقدر طول كشيد اما سوار ويلچرم كردن و بردنم تو يه اتاق ..سيدي اومد فشارمو گرفت .هنوز صداي گريه بچه ام مي اومد

گفتم بچه مو بيارين..گفت باشه بايد صبر كني...گفتم تو رو خدا ديگه شكممو فشار ندين گفت ببين خانوم فلاني تو بارداري رحمت بزرگ شده حالا كه زايمان كردي رفته بالا دستمو گرفت و روي يه گلوله تو شكمم گذاشت و گفت اگه ميخواي كمتر اذيت بشي و من يكدفعه فشار ندم خودت با دست در جهت عقربه هاي ساعت فشار بده تا بياد پايين ..كاري كه گفته بود وانجام دادم هر دفعه  ازم كلي خ.و.ن مي اومد .دوباره اومد و فشار داد..فرياد زدم..قفسه سينه ام درد مي كرد بهش گفتم گفت از دادهاييه كه زدي...

بچه ام گريه ميكرد دوست داشتم بيارنش..شانس من همون لحظه ام چند نفر اومده بودن براي زايمان كه يكيشون هشت ماهه بود و داشت بچه اش بدنيا  مي اومد..

يه ماما داشت رد مي شد صداش كردم و گفتم بچه مو بيارين...گفت باشه ..صداي بچه ام ديگه نمي اومد با خودم گفتم نكنه بهش چيزي داده باشن به يه ماما گفتم گفت نه بابا قراره بهش چي بديم...

آخرش بچه مو آوردن خوابيده بود و دو تا انگشتشو تا آخر تو دهنش كرده بود ..عزيز من بود...يه احساس خاصي داشتم اون موقع ..دوستش داشتم..

فكر كنم ساعت دو يا دو و نيم نصفه شب بود كه روي ويلچر سوارم كردن و از اونجا به بخش منتقل شدم ..از در كه اومدم بيرون خواهر و همسرمو ديدم... پسرشو تو بغل گرفت..... برق شادي تو چشماي همسرم ميدرخشيد..خوشحال بودم..شده بوديم يه خونواده سه نفره....

 

 

1. چند سالگی زایمان کردید؟


1- 24 سالگي

٢. بچه اولتون بود؟  

2- بله

 

٣. وزن بچه چقد بود؟

3- 4كيلوو 50 گرم


4. لگنتون چند سانت هست؟ (فاصله ی استخون سمت راست شکمتون تا استخون سمت چپ چقد هست. منهای برآمدگی شکم) یا پهن ترین قسمت رونتون.
4- نميدونم


٥. آیا از اول تصمیم داشتین زایمان طبیعی داشته باشین؟ و از اول به دکتر گفتین؟
5- بله خيلي هم تاكيد داشتم حتما طبيعي باشه و از همون اول به دكتر گفتم


٦. شما ورزشکار هستید؟ اهل ورزش هستید؟ اگه جوابتون مثبت هست از کی شروع به ورزش کردین؟ 

6- خير اصلا ورزش نميكنم جز پياده روي
٧. چه اقداماتی برای آمادگی برای زایمان طبیعی انجام دادین؟ از کی شروع کردین؟
7- از زماني كه فهميدم حامله ام (حتي قبل ترش)خيلي خيلي شروع به مطالعه كردم از كتابهاي مختلف بگير تا سايت هاي اينترنتي و پرس و جو از كسايي كه زايمان طبيعي كرده بودن و كلا اطلاعاتم خييل زياد شده بود

٨. آیا اندامتون بعد از زایمان برگشت سر جاش؟
8- بله ولي من چون قبل از زايمان هم يك كم شكم داشتم بعدش هم داشتم ولي دوباره در دوران شيردهي چاق شدم كه الان با روزه گرفتن كمي بهتر شدم



٩. آیا تا قبل از زایمان وقتی پریود می شدین خیلی درد داشتین؟ بعد از زایمان تغییری در این درد ایجاد شد؟

9-خيلي زياد نه قابل تحمل بود الانم همينطوره فقط دوره ماهيانه ام قبلا 5 روزه بود الان هفت روزه شده

 

 

 

 

١٠. گفتین در کلاس های زایمان شرکت می کردین. مگه کجا زندگی می کنین؟ چون گویا همه ی شهرها این کلاس ها رو ندارن. حتی شیراز هم نشنیدم داشته باشه.

10-كلاس زايمان شركت نكردم

١١. از اونجایی که دکترها معمولا به سزارین تشویق می کنند یا حوصله ی زایمان طبیعی ندارن، اگر دکترتون شما رو تشویق به زایمان طبیعی کردن خوشحال میشم اسمشون بگید که اگه یه همشهریتون به این وبلاگ رسید کامل تر راهنمایی شده باشه. (به علاوه ی اسم شهرتون)
11-آره دكتر من كاملا طرفدار زايمان طبيعي بود البته ميگفت اگه كسي لگنش خوب باشه و بتونه دكتر حميده اعلمي شهر مشهد


١٢. دردوران بارداری به چه طعمی بیشتر تمایل داشتین و چی زیاد خوردین؟

12-اولش طعم هاي شور مخصوصا خيارشور ولي از نيمه دوم شيريني جات مخصوصا بستني و ميوه هم خيلي خيلي زياد خوردم

١٣. هیچ بی حسی چیزی استفاده نکردین؟ پیشنهادشم بهتون ندادن؟ چطوریه که برای بعضیا استفاده می کنند و بعضیا نه؟

 


13-نه هيچي هيچي..چرا دكتر بهم گفت ولي من قبول نكردم از روش اپيدورال و اينكا كه تو نخاع ميزنن ميترسيدم آخه شنيده بودم ممكنه حس نخاعت برنگرده اين گازاي اكسي‍ژن هم ميگفتن سرگيجه و حالت تهوع به همراه داره
...............................
دوستاي عزيزم زايمان طبييع اون قدرا هم ترس نداره خوب شرايطتونو بررسي كنيد و بعد نوع زايمانتونو انتخاب كنيد ممنون از مديريت سايت

14. راهی هست که آدم نذاره جنین چاق و بزرگ بشه؟ یا این که از کنترل ما خارج هست؟

 

عزيزم وزن گيري جنين به عوامل مختلفي بستگي داره اول اينكه ‍ژنتيكيه من و همسرم هر دو هم قد بلند و هم تقريبا ميشه گفت چارشونه و هيكليم ....پس نبايد انتظار داشت بچه ما مثلا دو كيلو نيمي باشه دوم اينكه فكر ميكنم به تغذيه هم بستگي داشته باشه من تغذيه ام خيل خوب بود وهمه چي ميخوردم بيشترم ميوه و سبزيجات بسيار زياد برا همين پسرم پرمو هم شد...
نه وزنگيري جنينو فكر نكنم بشه كنترل كرد

15. در مورد سوال 4 کاش خودتون یه اندازه بگیرین بهمون بگین. تقریبی هم باشه اشکال نداره. 

فكر ميكنم لگنم حديد 40 سانت باشه اگه درست اندازه گرفته باشم خودم با متر اندازه گرفتم :D;)):X[hr
 
الان این اندازه ی پهلوهاتون بود یا پهنای بالای پاتون؟

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 13 تير 1391 | نویسنده : محقق زایمان طبیعی
بازدید : 1737 مرتبه
http://www.m_parsa89.niniweblog.com/ تولد پارسا کوچولو که گویا خیلی راحت بوده.
 
سلام من خاطره زايمانم را بعداز 6ماه ونيم مينويسم ولي هنوزهم برام تازه ي تازهست واقعا احساس ميكنم كه همين ديروز اتفاق افتاده : 
شنبه بعدازظهر كه رفتم دكتر گفت 2تاروغن كرچك بگير يكي شو 3شنبه ويكي ش رو هم جمعه شب بخور اگه درد نداشتي كه شنبه صبح بيا سزارين باز اين كلمه رو كه شنيدم حالم بد شد من نه ماه تموم ورزش كردم وهمه چي رو مراعات كردم تا بتونم طبيعي زايمان كنم ولي هيچي نگفتم وهمه چي رو به خدا سپردم 
سه شنبه صبح بعداز اينكه صبحانه خورديم ومن تداركات نهار را چيدم همسري گفت بيا برويم پياده روي اخه ما هرشب داشتيم ميرفتيم پارك جلوي خونه براي پياده روي منم بدم نيومد يكبار هم صبح برم يك ساعتي تو پارك گشتيم واومديم خونه بعداز نهار نتونستم بخوابم تا غروب تو خونه هم كمي راه رفتم وطبق برنامه بعداز نمازشب دوباره رفتيم پارك، تو پارك دائم منتظر بودم يك دردي چيزي مثل چيزهايي كه تو خاطرات زايمان خونده بودم سراغم بياد ولي هيچ خبري نبود اومديم خونه وشام خورديم بعداز شام دستورات گياهي خانم دكتر را مثل شبهاي قبل انجام دادم دم كرده تخم شويد و بعد هم گل گاوزبان وموقع خواب هم نوبت روغن كرچك رسيد همسري ميگفت خيلي افتضاح است وازاين حرفها ولي من به راحتي يك شيشيه رو سركشيدم ورفتم خوابيدم 
ساعتهاي 11.5 بود كه با دل پيچه از خواب بيدار شدم انتظارش رو هم داشتم (اثر روغن بود)چندباري به همين دليل رفتم دستشويي بار اخر چيزي نبو د كه بخواد خارج بشه و دل درد هم خوب شده بود با خيال راحت اومدم بخوابم كه دل دردي مثل درد پريود سراغم اومد به خاطر درد وحس دفعي كه داشتم باز رفتم دستشويي ولي درد كم نميشد 
ديگه نرفتم تو تخت وهمينطور تو حال قدم ميزدم تا حدود ساعتهاي 1 يا 2 بود هر چي ساعت رو نگاه ميكردم انگار زمان نميگذشت نميدونم چرا اون همه مطلبي كه خونده بودم تو ذهنم نبود شايد به خاطر دردهايي بود كه داشتم فقط با خودم ميگفتم كه اينها دردهاي كاذبند، انگار نميخواستم پارسا ازم جداشه 
ديگه پتو مسافرتي رو اوردم تو حال، روي مبل يكم دراز بكشم كه ديدم نه اصلا نميشه اومدم قران رو اوردم سوره انشقاق وسوره مريم رو خوندم تو همينحين بود كه فاصله درد ها رو اندازه گرفتم واي هر 5 دقيقه يك درد مياومد وميرفت ديگه داشت باورم ميشد كه لحظه هاي اخري كه پارسا فقط براي خودمه 
آخر شب كه باهمسري صحبت ميكرديم گفتم شايد اين شب آخر دونفري بودنمان بعد از 10 سال باشد اما بازهم شوخي گرفته بوديم 
وقتي ديدم زمان دردها منظم شده رفتم حمام دوش گرفتم اب گرم خيلي دردهامو كم كرد واومدم بيرون خواستم موهام رو سشوار بكشم كه همسري بيدار شد وترسيد، اخه شب بهش گفتم كه اگر موقعش برسد من حتما دوش ميگيرم بعد ميريم بيمارستان حالا هي ميگفت پس بريم ديگه منم گفتم نه بذار نمازم رو بخونم بعد بريم، الان بريم تا صبح كاري نميكنن منم نمازم ميمونه حالا اون شب سر باتري ماشين رو به خاطر دزد گيرش كه ايراد داشت برداشته بوديم من بهش گفتم فقط برو اونو درست كن كه معطل نشيم تا رفت لباس بپوشه يك دفعه حالت تهوع بهم دست داد اومدم برم دستشويي كه ديدم يك فشاري هم داره وارد ميشه رفتم رو توالت فرنگي كه يك لكه خون ديدم خيلي ترسيدم وهمسري رو صداش كردم كه بايد همين الان بريم منم لباسهام رو پوشيدم واماده شديم بريم كه مامان شوشو هم فهميد و باهامون اومد ديگه دردها امانم رو بريده بودند به هر سختي كه بود اومدم پايين وسوار ماشين شدم تا رسيديم بيمارستان بهمن ،خدا رو شكر زياد تو راه نبوديم 15 دقيقهاي رسيديم از در اورژانس رفتيم تو من كه همه مراحل رو تو كلاس بارداري از حفظ كرده بودم اون روزهاي اخر هي تكرار ميكردم سريع رفتم بخش زايمان ودر زدم يك ماما اومد در رو باز كرد وگفت چي كارداري، ميخواستم بگم اومدم حالت رو بپرسم خوب اومدم بزام ديگه!!!!   پرسيد مريض كدوم دكتري گفتم دكتر لباف بعدهم گفت كفشو لباسهات رو در بيار و گان بپوش يك ساك قرمز دادند و من همه چي رو تو اون گذاشتم بعد اومد معاينه كرد وگفت باشه الان زنگ ميزنم دكتر من گفتم مگه چقدر مونده گفت بچه ات دارد مياد هر چي گفتم دهانه رحمم چقدر باز شده گفت چي كار داري كمك بهيار رو فرستاد تا شيو كنه كه گفتم خودم انجام دادم گفت نه بايد خودم اينكار رو بكنم گاهي هم اقات تلخي ميكرد كه چرا پاهات رو جمع ميكني منم گفتم آخه درد دارم ،كارش كه تموم شد ساعت 5:45بود كه بهم سرم وصل كردن از وسايلم فقط موبايلم همراهم بود كه به شوشو زنگ زدم گفتم به مامانم زنگ بزنه و اينكه باز هم سوره انشقاق رو بخونماخه تو گوشيم داشتمش. ماماهه اومد گفت بايد كيسه ابت رو بزنم وبا يك وسيله بلند وتيز اينكار رو كرد و گفت چقدر كيسه ات بزرگه وسيل اب بود كه احساس كردم وگفت اگه ميخواي بري دستشويي ميتوني هنوز درد ها ادامه داشت فقط گفت زور نزن منم انگار بخوام يك امتحاني كرده باشم ببينم چطور ميشه رفتم دستشويي ، كه انقدر سخت بود كه ديگه نرفتم! بعد كه دوباره اومد گفت به دكتر زنگ زدم گفته نمازم رو بخونم ميام وبه كمك بهيار گفت ديگه نميخواد ببريش اتاق درد و يكدفعه ببرش تو اتاق زايمان هنوز هم باور نميشد پسركم داشت ميومد ،اتاق زايمان هم برام اشنا بود (تور زايماني كه رفته بودم خيلي بهم كمك كرد)گفت برو روي تخت دراز بكش وسرم رو وصل كرد ومن هنوز توي اين فكر بودم كه سخترين دردها درد زايمانه  يا نه! يك ماماي ديگه كه فكر كنم سوپر وايزر بخش بود را تازه از خوب بيدار كرده بودند خيلي خانم مهربوني بود اومد معاينه كرد وگفت من سربچه ات رو دارم ميبينم اگه همراهي كني زود تموم ميشه من فكر كردم داره به من دلداري ميده اخه من از ساعت 6 اومده بودم رو تخت زايمان و اون موقع ساعت 7 بود وبا چيزهايي كه قبلا خونده بودم گفتم حالا حالاها مونده اون اخرشهام يك چندتا داد زدم وگفتم تور خدا سزارينم كنيد ماماي اولي گفت سزارين .....فكر ميكني چند نفر به راحتي تو زايمان ميكنند ومدام ميگفت مدفوع كن وزور بزن ومن هم كه خيالم راحت بود چيزي تو شكمم نيست (روغن كرچك بدادم رسيد) ديگه شروع كردم با تمركز تمام تنفسهايي كه ياد گرفته بودم تو استخر انجام ميدادم انگار داشتم امتحان تمام درسهاي اين چند ماه رو يكجا  ميدادم و چه امتحان خوبي! دكتر ساعت 7 اومد ومعاينه كرد وگفت چيزي نمونده من برم بالا مريضهامو ويزيت كنم ميام وموقع رفتن گفت خيلي دعا كن منم ياد خوابم افتادم كه دكتر همينطوري بهم ميگفت التماس دعا، دوباره ساعت 7:30اومد شروع كرد سوره نصر رو خوندن ويك دعايي كه گفت بامن تكرار كن تا اونجايي كه تونستم باهاش خوندم و بعد كمي باهام صحبت كرد كه چيكاريه محل كارت كجاست واز خانوادهاش ميگفت وخلاصه منوسر گرم ميكرد وگفت يك گير اساسي هست اگه يك زور خوب بزني ديگه تموم ميشه منم يك زور از اونهايي كه ياد گرفته بودم زدم و گفت بيا اين بچه ات ساعتو نگاه كردم 7:50 باورم نميشد پسر قشنگم به دنيا اومد مثل برف سفيد بود خيلي هم تميز بودش ماما كمي بچه ام رو پاك كرد و اوردش لپش رو روي صورتم گذاشت گفت بيا بهش شير بده ومن هم اينكار رو كردم وباهاش حرف زدم بچه ام خيلي گرسنه بود و ميخواست شير بخوره ،اخه سريع دنبال سينه گشت و پيداش كرد ،قربونش برم كه الان هم كه دارم اين مطالب رو مينويسم همينطوريه!خانم دكتر براش اذان گفت و كامش رو با تربت امام حسين برداشت ومن انگار كه هيچ اتفاقي نيافتاده هيچ دردي نبود راحت دراز كشيده بودم و پسرم رو نگاه ميكردم بعدش هم يك زور ديگه وجفت اومد بيرون و بعدش بخيه و جراحي زيبايي 
بعد لباس زير اوردند وپوشيدم ورفتم اتاق استراحت كمي لرز كرده بودم ساعت 8.5 همسري اومد پيشم و پارسا رو هم اوردند پيشمون ديگه واقعا 3 نفر شده بوديم بعد از 10 سال انتظار 
خيلي قشنگ بود تا اوردنش بهش شير دادم و او هم قلپ قلپ ميخورد وبه اين ترتيب پارساي من 89/11/13 ساعت 7:50 با وزن 3.750 وقد 50.5 در 
بيمارستان بهمن به دنيا اومد و چشم من را روشن كرد و هنوزم كه هنوز ياد اون لحظات ميافتم خدا را شكر ميكنم به خاطر اينكه زايمان به اين راحتي داشتم و نتيجه چند ماه تلاشم رو كه ورزش و مراعات همه جوره بود رو بهم عنايت كرد ببخشيد كه خيلي طولاني شد همه اينها براي من تو خاطراتي كه خونده بودم مهم بودم منم نوشنم شايد براي بقيه هم مفيد باشه  
 

١. چند سالگی زایمان کردید؟

_30سالگي

٢. بچه اولتون بود؟
2_بله


٣. وزن بچه چقد بود؟
 وزن 3.750 وقد 50.5

4. لگنتون چند سانت هست؟ (فاصله ی استخون سمت راست شکمتون تا استخون سمت چپ چقد هست. منهای برآمدگی شکم)
4_نميدونم

٥. آیا از اول تصمیم داشتین زایمان طبیعی داشته باشین؟ و از اول به دکتر گفتین؟
5_بله من حتي دكتر اولم رو كه زايمان طبيعي انجام نميداد به همين علت عوض كردم

٦. شما ورزشکار هستید؟ اهل ورزش هستید؟ اگه جوابتون مثبت هست از کی شروع به ورزش کردین؟
6_بله من عضو تيم شنا هستم و نزديك به 7 سالي ميشه كه به طور مادوم ورزش ميكنم
همينطور كوهنوردي

٧. چه اقداماتی برای آمادگی برای زایمان طبیعی انجام دادین؟ از کی شروع کردین؟
7_شنا و يوگا مخصوص خانمهاي باردار در بيمارستان صارم ميرفتم و كلاسهاي امادگي براي زايمان بيمارستان بهمن رو هم ميرفتم

٨. آیا اندامتون بعد از زایمان برگشت سر جاش؟
8_كاملا به حالت قبل برگشت


٩. آیا تا قبل از زایمان وقتی پریود می شدین خیلی درد داشتین؟ بعد از زایمان تغییری در این درد ایجاد شد؟
9_بعضي اوقات درد شديد داشتم كه حالا اصلا درد ندارم

١٠. گفتین در کلاس های زایمان شرکت می کردین. مگه کجا زندگی می کنین؟ چون گویا همه ی شهرها این کلاس ها رو ندارن. حتی شیراز هم نشنیدم داشته باشه.
10_من تهران هستم


١١. از اونجایی که دکترها معمولا به سزارین تشویق می کنند یا حوصله ی زایمان طبیعی ندارن، اگر دکترتون شما رو تشویق به زایمان طبیعی کردن خوشحال میشم اسمشون بگید که اگه یه همشهریتون به این وبلاگ رسید کامل تر راهنمایی شده باشه. (به علاوه ی اسم شهرتون)
11_دكتر خانم دكتر لباف بودند كه فوق العاده هستند چند روز پيش هم در يك برنامه تلوزيوني اومده بودند

١٢. دردوران بارداری به چه طعمی بیشتر تمایل داشتین و چی زیاد خوردین؟
12_اوايلش به ترشيجات علاقه داشتم اما بعدش زياد فرقي نميكرد همه چي ميخوردم اونم كمي زيادتر از حد معمول تا جايي كه 21 كيلو اضافه وزن پيدا كردم


١٣. هیچ بی حسی چیزی استفاده نکردین؟ پیشنهادشم بهتون ندادن؟ چطوریه که برای بعضیا استفاده می کنند و بعضیا نه؟

 13_خير ،البته من خودم وقتي رفتم بيمارستان و گفتند كه نزديك زايمانت هست گفتم اپيدورال بشم كه ماما گفت دهانه رحمت از اندازه لازم براي اپيدورال بيشتر باز شده و ديگه نميشه انجام داد و گفت اصلا لازم نداري!

١٤. خوب در مورد سوال 4 که می تونین اندازه بگیرین. نیشخند

  4_اگه درست منظورت رو متوجه شده باشم 38 سانته

15. اپیدورال چی هست؟ چیکار می کنند؟ برای کیا خوبه؟


15_اپيدورال هم تزريق نوعي بي حسي هست كه فرد ميتواند زايمان بدون درد انجام دهد البته اين نوع بيحسي ممكن هست روند زايمان را طولاني تر كند و در بعضي مواقع مشكلات ديگري براي فرد ايجاد كند چون احساس درد از بين ميرور اما بدن كار خود را انجام ميدهد
فكر كنم براي افرادي خوب باشه كه خودشون بخواهند
من اطلاعات زيادي داشتم اما الان تقريبا همه اون اطلاعات را از خاطر بردم

١٦. مامان آینده پرسیدن:

راستی سمیه خانوم

توی خانواده تون همه زایمان راحت دارن؟!

آخه بعضی ها میگن ارثیه...

به غیر از کلاسها؛ دعا و قران میخوندید که

تاثیر داشته باشه روی زایمان راحتتون؟!

به نظرتون چند درصد از زایمان راحتی که داشتید

به خاطر قران خوندنتون بوده؟! :X:

مامان اينده جون

مامان خودم، منو بطور سزارين دنيا اوردند نميدونم بقيه زايمان راحتي داشتند يا نه 
چون كلا در خانواده ما تا اونجايي كه من يادمه همه سزارين شدند 
البته براي مامانم رو من يادم نيست برام تعريف كردند!
در مورد قران هم حتما تاثير داشته اخه من خيلي معتقد هستم 
ميدوني قران خوندن باعث ارامش من ميشه و همين ارامش موقع زايمان خيلي بدرد ميخوره

 

رویا پرسیده

این جراحی زیبایی که نوشتین بعد زایمان انجام دادین چیه؟ جای بخیه ها و اینا درد نمی کرد؟

 

 [جراحی زیبایی مربوط به جای بخیه ها ومحل برش بود
جای بخیه ها هم اصلا درد نداشت

یک معلم پرسیده:

سلام چقدر این پست طولانی بود ولی آدم ذوق داره و می خونه راستی چرا 10 سال بچه دار نشدند؟ الان بعد 10 سال طبیعی باردار شدند؟

ما خودمون نمیخواستیم بچه دار بشیم 
اما از زمانی که اقدام کردیم 5 ماه طول کشید و چند تا قرص امپول هم استفاده کردم

 




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 13 تير 1391 | نویسنده : محقق زایمان طبیعی
بازدید : 3698 مرتبه
 بد نیست خاطرات سزارین ها رو هم داشته باشیم. به هر حال اطلاعات خوبی پیدا می کنیم. 
 
صبح زود ساعت ۶ با مامانی و بابا هادی راه افتادیم سمت بیمارستان گلستان!همه چیز طبق برنامه ی  قبلی و از پیش تعیین شده و هماهنگ!

 

 

در حالیکه من ساک شما و خودمو از اواخر تعطیلات نوروز بسته بودم!

پر از شور و شعف بودیم.هم من هم بابا هادی هم مامانی!اصصصصصصلا باورم نمیشد که کمتر از چند ساعت دیگه همون کوچولوی نازنینی که تند و تند تو شیمکم تکون میخورد و من حتی پا و دستای کوچولوشو از رو شکمم میدیدم و میخوام حالا خودشو ببینم....

در حالیکه هر بار که رفته بودم سونوگرافی جنسیت شما رو یه چیزی نشون میداد و ما هنوزم نمیدونستیم میخوایم بریم یه دخمل کوچولو ببینیم یا پسمل کوچولو؟

رسیدیم بیمارستان...قلبم از شدت خوشحالی داشت تالاپ و تولوپ میزد...مامانی همش بهم میگفت نترسیا؟منم با لبخند و شور و هیجان بهش میگفتم اتفاقا من خییییییییییلی هم خوشحالم!حتی ذره ای هم احساس ترس ندارم!چون میخوام بعد ۹ ماه..اونی رو که هر روز بهش سلام میگفتم و باهاش کللللی حرف میزدم و اخر شبم بهش شب به خیر میگفتم و ببینم....

وارد بیمارستان که شدیم اولش یکمی سخت قبول کردن که من امروز اونجا زایمان دارم!!!!چون همه از دیدن شکم مامان تعجب کرده بودن و بهم میگفتن برگرد خانوم!شما که هنوز ۹ ماهت نشده!!!!

بعدش من رفتم تو اتاق و آماده شدم واسه کارای قبل عمل!بهم سوند وصل کردن و اتفاقا خانوم پرستاره هم خییییییییییییلی بد اخلاق بود و همش داد میزد و .....حالا بماند ایناش.....

بعدش مامانی و بابا هادی اومدن تو اتاق پیشم...کنارم یه تخت مخصوص نوزاد گزاشته بودن که هنوزم طرح ملافه اش خوب یادمه....با طرح تام و جری بود.

منم هی یه نگاه به اون مینداختم و  یه نگاه به شکمم.اصصصصصلا باورم نمیشد کمتر از یک ساعت دیگه عروسکمو میبینم.....

 

درحالیکه از شدت درد داشتم میمردم(درد سوند اونم به این خاطر که بعدها متوجه شدم که اون خانوم پرستاره بد اخلاق سوند منو اشتباهی وصل کرده و من تا مدتها سر این موضوع مشکل داشتم و ....)

بعدش یه هو اومدن تو اتاق و گفتن که برم برای عمل!منو نشوندن رو یه ویلچر و تو راه تا برسیم به آسانسور هر کی منو تو اون وضعیت میدید ازم التماس دعا داشت.....

تو آسانسور پشت منو کردن به در و روم به آینه!یه نگاهی تو آینه انداختم و دیدم مامانی با چشمای گریون و البته فوق العاده نگران و باباهادی هم همینطور با چشمای گریون و ....اون لحظه تو دلم خنده ام گرفته بود....به خودم میگفتم مگه من دارم میرم کجا؟؟؟؟

دارم میرم عروسکمو بالاخره بعد ۹ ماه ببینم دیگه!!!!

خلاصه دم در اتاق عمل با مامانی خداحافظی کردم و روبوسی و ....

باباهادی هم دولا شد پیشونیمو بوسید و دقیقا عینهو فیلم هندیا... درحالیکه دستامونو از هم جدا کردن به زووور!با هم خداحافظی کردیم.....

بعدش که رفتم تو اول به دستم سرم وصل کردن اونم واسم خیییییییییلی درد داشت!چون پرستار جاشو خوب انتخاب نکرده بود و من دوبار سوراخ سوراخ شدم!

بعدش منو بردن تو اتاق اصلی!من پر از شور و شعف بودم و اصصصصصلا هیچ دردی رو حس نمیکردم!

خوابوندنم رو تخت مخصوص و بهم گفتن زانوهامو بغل بگیرم و پشت کمرم یه آمپول زدن که گویا واسه همه دردناک بود و من اون لحظه هیچچچچی نگفتم و هیچ دردی حس نکردم تا جائیکه اون پرستاری که سرممو وصل کرده بود تعجب کرده بود و میگفت تو واسه یه سرم کوچولو کللللی جیغ و داد راه انداختی اونوقت واسه این آمپول که همه موقع تزریقش کولی بازی در میارن اینققققققدر آروم و صبوری؟؟؟

نمیدونم شاید چون دیگه بیشتر از چند ثانیه به دیدن عشقم..همه ی وجودم و هستیم نمونده بود منم هیچ دردی و حس نمیکردم!!!!

احساس میکردم یه مورچه ی بزرگ داره از پشت کمرم میره بالا و میاد پائین!بعدش آروم آروم حس میکردم که از نوک پاهام داره سر میشه و انگار که پام داره میخوابه و ....

همش ذوق داشتم که اون پرده ای که گزاشتن جلوی صورتم نازکه و من میتونم با شیطنت تمام مراحل عمل و ببینم یواشکی!

اما یه هو نه یکی نه دوتا بلکه سه تا پارچه ی دیگه هم گزاشتن رو اون قبلیه و من دیگه نتونستم چیزی ببینم.

دکتر تزریقم مثلا میخواست حواسمو پرت کنه با تعجب ازم پرسید این چیه چسبیده به دندونت؟؟؟؟گفتم نگینه!خیلی دوسش دارم!

بهم گفتن هر وقت چیزی حس کردی بگو!خیلی میترسیدم در حالیکه هنوز کامل بی حس نشدم شکممو باز کنن و ...  یکی از پرستارها هم که به صورت خیییییییلی نادر واقعا مهربون بود از اول تا آخر حین عمل با دستای مهربونش گونه های منو ماساژ میداد و روند زایمان و از پشت پرده واسم تشریح میکرد....

بعدش فیلمبردار اومدش و باهام کللللی صحبت کرد!ازم پرسید بچه تون چیه خانوم؟گفتم سونوگرافی یه بار گفته پسر!یه بارم دختر!این بچه هنوز مجهول الهویه اس...

اسمتو ازم پرسید!منم گفتم اگه پسر شد میخوایم بزاریم پارسا!دختر شد پارمیدا.

همزمان آقای دکتر مدام داشت فشارمو چک میکرد تا  از شدت ترس بیهوش نشم منم خیلی میترسیدم که منو بیهوش کنن همش میگفتم من نمیترسما؟توروخدا بیهوشم نکنین میخوام صدای گریه ی بچه مو بشنوم.....

بعدش طولی نکشید که دیدم همشون(کادر اتاق عمل) با هم با یه حالت مهربونانه ای  

بلند و یک صدا گفتن سسسسسسلامممممممم.....

یه هو بند دلم پاره شد....دوس داشتم منم میدیدمت....طولی نکشید که صدای گریه ات اومد....یه صدای خییییییییییییلی نازک و ظریف...بی اختیار منم اشکام سرازیر شد.....اشک شادی و شکر گزاری از خدای مهربونم....

همشون ذوق کرده بودن و هی میگفتم واییییییییی این یکی چه خوشگله!!!!چقد سرش مو داره و این حرفا..هی دل منو از پشت پرده آب مینداختن!

با همون صدای لرزون و گریون با التماس ازشون پرسیدم سالمه؟اونام انقد مست دیدن شما بودن که صدای منو نمیشنیدن مجبور شدم ۳ بار سوالمو تکرار کنم و هر بار نگران تر از دفعه ی قبلی....

تا اینکه بالاخره یکشیون جوابمو داد و گفت سالمه سالمه خیالت راحت!

بعدش پرسیدم دختره یا پسره؟(دقیقا عینهو زایمانهای دهه ی ۶۰ میلادی و کاملا سنتی )باورت نمیشه!میدونم!ولی انگار یه چیزی تو وجودم داد میزد که دختره!واییییییییی خدااااا...آقای دکتر اومدش و گفت هم دختره!هم همزمان با تولدش داره بارون میباره!دیگه چی میخوای از خدا؟؟؟

من پر از شور و شعف و شادمانی بودم اون لحظه!اصلا باورم نمیشد!همون چیزی که میخواستم...همون چیزی که هم من میخواستم...هم باباهادی هم مامانی و بابائی!دخترررررر!!!!!یه دخمل ناز و خوشگل و ملوس!

دیگه دل تو دلم نبود که ببینمت.....اما هر چی به اونا میگفتم بیارینش اینور تا منم ببینمش!اونا هی میگفتن الان میاریم!داریم ازش فیلم و عکس میگیریم....

تا اینکه بالاخره اون لحظه ی قشنگ و به یاد ماندنی فرا رسید و نوبت منم شد که گل پارمیدامو ببینم....

دقیقا یادمه از سمت چپم یه هو آرودنت از تختت بالا و گفتن مامانش ببین!تا دیدمت هق هقم بیشتر شد و با همون حالت برگشتم بهت گفتم سلام مامانی!همون جمله ای که ۹ ماه تمام صبحا بعد بیدار شدن بهت میگفتم!

شما با چشمای باز داشتی نگام میکردی و منم تو دلم همش احساس میکردم که بابا هادی الان کوچیک شده و من دارم نگاش میکنم....بسکه اون اوایل شبیه بابائی بودی....

بعدش شکم مامانو دوختن و منو بردن تو ریکاوری شما رو هم بردن تا کارای بعد تولد و روت انجام بدن!

اومدم بیرون بعد مدتی!همون اولین کسی که دیدم مامانی بود بازم با چشمای اشک آلود و نگران!برگشتم با خنده ای هر چه بیشتر  گفتم سلام مامانی!من حالم خوبه خوبه!اصلا نگران نباشید!مامان دیدین دختر شد؟

بعدش بابا هادی و دیدم و با اونم کللللی ذوق کردم و مست و سرخوش!انگار داشتم بهترین خواب دنیا رو میدیدم....

وقتی داشتم از جلوی میز اطلاعات بخش رد میشدم خانوم پرستارائی که اونجا نشسته بودن تا منو در حال لبخند بزرگ روی لبم دیدن برگشتن گفتن : اینو!!!چه شنگوله!!!خانوم مثلا رفتی شکمتو ۷ لایه پاره کردیا؟؟؟

منم فقط میخندیدم و میگفتم اصصصصصصصصلا درد نداشت!

اومدم تو اتاق و فقط منتظر  دیدن دوباره ی شما بودم!اما اونا هی داشتن روت آزمایشهای مختلف انجام میدادن!

بعدش دوباره آرودنت پیشم و دوباره بعد ۹ ماه با هم بودن و یه جدائی کوچولو من و شما به هم رسیدیم.....

گزاشتنت تو همون تخت با طرح تام و جری!من نمیتونستم خودمو جا به جا کنم!دکترم هم بهم گفته بود اصلا سرمو تکون ندم چون اسپاینال شده بودم نباید سرمو تکون میدادم تا بعدها سر درد نگیرم یه وقت!

واسه همین خیییییییییلی هم دوس داشتم ببینمت دوباره...به بابا هادی گفتم دستاشو میزاری تو دستم؟دستامو آرودم بالا و واییییییی خدااااااا تو دستم یه انگشتای کوچولو و گرممممم حس کردم!

خیلی حس قشنگی بود!اون لحظات واسم دقیقا مث یه خواب بود که دوس داشتم هیچوقت تموم نشه....

بعدش با کمک خاله(خاله ی من)آرودنت تا بهت شیر بدم!

اصصصصصصصصصلا شیر نمیخوردی!دهن کوچولوتو سفففففت بسته بودی و لباتو به هم فشششار داده بودی و .....زیر بار نمیرفتی!

اما بالاخره راضی شدی و از روز دوم سوم دیگه لج بازی رو گذاشتی کنار و شیر خوردی نازنینم!

تااااااااا شب با حسرت بغل کردنت به سر شد!دیگه مامانی و خسته کردم بسکه بهش گفتم دوس دارم بغلش کنم مامان!!!!اما حیف که نمیتونستم!

شب و خوب خوابیدی!اما من اصصصصصصلا خوابم نمیبرد!از شدت خوشحالی و ذوق!

صبح فرداش تمام ذوقم به این بود که من و شما و بابائی و مامانی با هم میریم خونه!اومدن و بهم گفتن پاشو راه برو!از این قسمتش خیلی میترسیدم!

اما منم مث خودت!لجبازه لجباز!!!!اصصصصصصصلا به هیچ کس اجازه ندادم کمکم کنه واسه اولین راه رفتن بعد عمل!

خودم پا شدم و تنهائی دیوارو گرفتم و راه رفتم!مامانی هم همش نگران بود و هی میگفت بزار دستتو بگیرم!اما من دوس داشتم خودم رو پاهای خودم بیاستم و راه برم!خیلی آروم آروم و به سختی!اما بالاخره تونستم یه مسافت کوتاهی و خودم برم!

 

بعد اینکه تقریبا تو راه رفتن تنهائی نیمچه حرفه ای شدم  با اعتماد به نفس هر چه تمام تر شما رو هم بقل کردم و باهات تو اتاق یکمی راه رفتم تا بشینم رو کاناپه وبهت شیر بدم!

بعدش حدود ساعت ۳ ظهر مرخصم کردن و مامانی بغلت کرد و با بابا هادی برگشتیم خونه                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                          1. یعنی بعد از زایمان فقط یک روز درد داشتین؟                                                         

1 . نه!من حتی یک روزم درد نداشتم!!!!اصلا حتی یک ساعت!نه قبل عمل نه بعدش!اصصصصصلا به هیچ عنوان درد نداشتم!فقط همون داستان وصل اشتباهی سوند اذیتم میکرد!همین!من حتی خودم با دستای خودم شکممو ماساژ میدادم!!!!!

 2. دکتر چه راهکارهایی داده بود که باعث شد درد کمی داشته باشین؟                       

2 . راستش و بخوای هیچ راه کاری به من نداد!من چون خودم سزارین و از همون ماه اول انتخاب کرده بودم!و حسابی هم راجبش سرچ کرده بودم!هیچ چیز نا آشنائی برام وجود نداشت!تنها راه کار شاید همون بود که خانومی که اسپاینال شده نباید سرشو تکون بده و یا حتی روی بالش بزاره!تا 24 ساعت!

 3. بعدش اندامتون به حالت اول بازگشت؟

3 . سریع!خیلی سریع!!!!همین که شیر میدادم زود رحمم جمع شد!(البته خودمم کلا مستعد چاقی نبودم و همیشه وزنم ثابته!)


4. شما هم تا وقتی شیر می دادین پریود نشدین؟ آخه دیدم بعضی از سزارین ها بعد از سزارین دوباره پریود میشن. حتی اونای که به بچه شیر میدن

  4 . چرا من پریود شدم!البته اینم بگم خونریزی بعد زایمان من تا 2 ماه طول کشید!که اینم خودش به خاطر وصل کردن اشتباهی سوند بود و زخمی که شده بود و .....تقریبا بعد 2 ماه بودش که من پریود شدم....

بازم اگه سوالی هست من در خدمتم

 

 رویا پرسیده

 ببینم سوند رو فقط برای خانومایی که سزارین می شن وصل می کنن؟ من خودم بلدم سوند وصل کنم برای همین میدونم چقدر وحشتناکه. حتی دختر عمه ام که دوقلوها رو سزارین کرد گفت خیلی سوند درد داشته.

 

 برای رویای عزیز : راستش من اطلاعات کاملی در این رابطه ندارم!نمیدونم فقط میدونم واسه اونائی که در اثر فرآیند عمل توانائی (ببخشید)دفع ادرار رو ندارن!

البته خیلیها میگن سوند که درد نداره!میگم .... فقط چون برای من اشتباه وصل کردن و بعدها فهمیدم تو واژنم گذاشته بودن!!!!!!!! 

 

 یک معلم گفته:

سلام جالب بود خاطرات متولد شدن مریم گلی من ب سزارین خیلی موافقم فقط با این نوع موضعیش نه از سوزن زدن تو کمر می ترسم چون دیدم کسانی رو که بعدا جای سوزن اذیتشون کرده چون تو نخاع می زنند دیگه

 

 برای معلم عزیز : نمیدونم گلم؟شاید.....بالاخره هیچ چیزی تو دنیا نیست که عوارض نداشته باشه!

نمیخوام بترسونم....ولی حتی بعضیا میگن این نوع بی حسی ممکنه شخص رو فلج کنه!!!!اینو یه دکتری بعد سزارینم به من گفت و گفت چه ریسک بزرگی کردی!!!!!ولی من اصلا اینجور فکر نمیکنم!اینهمه خانوم به همین روش دارن سزارین میشن!تو هر عملی یه سری اتفاقات نادر وجود داره!!!!!خب طبیعیه!

 

 



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 28 خرداد 1391 | نویسنده : محقق زایمان طبیعی
بازدید : 2080 مرتبه
 

رادین عشق مامان و بابا http://elanini.niniweblog.com/

خاطره زایمان من به روش طبیعی در 26 بهمن 1390

روزی که زایمان کردم 40 هفته تموم شده بود یعنی درست 40 هفته و  1 روزم بود.

سه شنبه شب شوهرم دندونش به شدت درد میکرد  تا ساعتی یک نصف شب بیدار بود و منم تا همون موقع بیدار بودم. صبح شوهرم رفت اداره و منم قرار بود برم بیمارستان و تا نوار قلب پسرمو بگیرن و بعدشم برم سونوگرافی برای اندازه گیری میزان آب دور جنین که بعدش تصمیم گرفته بشه که ادامه بارداری و بازم انتظار برای شروع دردها به صلاح هست یا نه!

خواب بودم ساعتای 8 و بیست دقیقه احساس کردم یه مایعی ازم خارج شد فکر کردم ترشحات معمولیه ولی بازم تکرار شد تا به خودم جنبیدم و رفتم دستشویی  دیدم بلههههه این کیسه آبمه که پاره شده ( یه آب ولرم ) ....

با اینکه میدونستم باید برم بیمارستان ولی بازم زنگ زدم به خواهرم (خواهرم ماماست و قرار بود، من زایمان رو با اون تجربه کنم، یک مامای خصوصی که خواهرم هم بود!!) و گفت که برم بیمارستان...

منم زنگ زدم شوهرم وقتی اومد با اینکه تقریبا آماده یه همچین اتفاقی بودیم ولی حتی بیشتر از من دستپاچه شده بود و حسابی نگران به هر حال وسایلو برداشتیمو و ساعت 9 بیمارستان بودییم..

من رفتم برای معاینه به زایشگاه و شوهرم هم رفت برای تشکیل پرونده...بعد از معاینه مشخص شد دهانه رحمم دو سانتیمتر باز شده و کیسه آب هم که کاملا پاره شده بود. بستری شدم.لباسای بیمارستانو پوشیدم و رفتم روی یک تخت دراز کشیدم... اما فقط کمرم یک کم درد میکرد خیلی کم... نمیدونم حس عجیبی داشتم هم میترسیدم هم نگران بودم هم خوشحال...

بهم سرم وصل کردن از ساعت 9 تا سه ونیم  دردام بیشتر شد ولی قابل تحمل... اما از سه و نیم به بعد دردام خیلی زیاد شدن شاید غیر قابل تحمل اما هر بار که درد میگرفت و ول میکرد واقعا خوشحال میشدم چون دیگه اون درد برنمیگشت یعنی احساس میکردم یک پله به آخر نزدیک شدم...در طول دردها از تکنیک تنفس استفاده میکردم این میگن درد رو کمتر میکنه ولی درد به نظرم کم نمیشد ... اواخر دیگه پنجاه ثانیه تا یک دقیقه درد شدید داشتم و باز تقریبا حول و حوش یک دقیقه بدون درد...از اول تا آخر 5 با معاینه شدم دفعه اول 2 سانت دفعه دوم 3 سانت، بعدش 5 سانت، 7 سانت و دفعه آخر 9 سانت... سر پسرم هم از وقتی 4 سانت دهانه رحم باز شده بود کاملا اومده بود پایین...دردام ادامه داشت تا وقتی احساس کردم ببخشید به عقب داره فشار میاد و اون موقع وقتی بود که باید میرفتم اتاق زایمان لحظه های سختی بود...دردا میومدن و به سختی میرفتن...وقتی رفتم روی تخت زایمان میدونستم که باید با تمام قدرتم زور بزنم شاید مهمترین بخش بود در تمام مدت که توی اتاق درد بودم سعی کرده بودم داد نزنم تا برای اتاق زایمان انرژی داشته باشم.. و حالا وقتش بود ... با همه قدرت ببخشید به عقب زور میزدم اما خواهرم (ماما) و بقیه ماماها میگفتن بیشتر بیشتر و باز هم سعی، بلند داد میزدم و زور تا اینکه یه لحظه احساس کردم یه چیزی خارج شد و این قشنگترین لحظه بود پسرم که حالا روی شکمم قرار گرفته بود و داشتم واقعا احساسش میکردم ..... کل زمان زور زدن فکر کنم بیست دقیقه طول کشید...

اما دیگه هیچ انرژی واسم نمونده بود و دستام  داشت میلرزید ...

بعدشم بخیه که اصلا درد نداشت و تقریبا چیزی احساس نکردم... بعدشم رفتم بخش و اتاقی که شوهرم ، مادرم و مادر شوهرم و خواهر شوهر و خواهرم منتظر ما بودن پسرمو دادن به شوهرم وو ..

رادین کوچولوی منو خالش برای اولین بار لمس کرد و باعث قدم گذاشتنش به این دنیا شد و همیشه ازش ممنونم که توی همه لحظات زایمان همراهم بوووود واقعا این کمکم کرد و زایمانو راحت تر...

خدارو شکر میکنم که به من فرصت در آغوش کشیدن یه فرشته کوچولو رو داده و از اینکه سالمه همیشه خدارو شاکرم...

درسته که زایمان طبیعی درد زیاد داره ولی واقعا دردش بعد زایمان فراموش میشه و تقریبا از همون لحظه سرپا میشی و دردی نداری فقط یک کم سوزش توی بخیه ها که اونم سوزشش زود تموم میشه. واقعا به همه اونایی که میتونن و شرایطشم دارن توصیه میکنم زایمان طبیعی رو انتخاب کنن واقعا تجربه سخت و شیرینیه... یک تجربه دیگه: قبل از زایمان خاطرات زیادی از زایمان دوستان خونده بودم ولی وقتی خودم زایمان کردم اون چه که تجربه کردم آسونتر از اونچه خونده بودم بود یعنی به اون سختی که با خوندن نوشته های دوستان احساس کرده بودم نبود.............

 

 ١. چند سالگی زایمان کردید؟

1. 27 سالگی


٢. بچه اولتون بود؟
2. بله


٣. وزن بچه چقد بود؟
3. 2850


4. لگنتون چند سانت هست؟ (فاصله ی استخون سمت راست شکمتون تا استخون سمت چپ چقد هست. منهای برآمدگی شکم)
4.از تاج خاصره راست تا چپ 33 سانتیمتر



٥. آیا از اول تصمیم داشتین زایمان طبیعی داشته باشین؟ و از اول به دکتر گفتین؟

5.بله



٦. شما ورزشکار هستید؟ اهل ورزش هستید؟ اگه جوابتون مثبت هست از کی شروع به ورزش کردین؟
6.من همیشه ورزش میکردم ولی از 10 سال قبل خیلی بیشتر و با علاقه زیاد البته اقتضای رشتمه دیگه



٧. چه اقداماتی برای آمادگی برای زایمان طبیعی انجام دادین؟ از کی شروع کردین؟
7. پیادهروی و کگل و قر دادن



٨. آیا اندامتون بعد از زایمان برگشت سر جاش؟
8. بله


٩. آیا تا قبل از زایمان وقتی پریود می شدین خیلی درد داشتین؟ بعد از زایمان تغییری در این درد ایجاد شد؟
9. درد نداشتم...الانم هنوز پریود نشدم




١٠. در کلاس های زایمان شرکت داشتید؟
10. خیر

١١. از اونجایی که دکترها معمولا به سزارین تشویق می کنند یا حوصله ی زایمان طبیعی ندارن، اگر دکترتون شما رو تشویق به زایمان طبیعی کردن خوشحال میشم اسمشون بگید که اگه یه همشهریتون به این وبلاگ رسید کامل تر راهنمایی شده باشه. (به علاوه ی اسم شهرتون)
11. شهرستان ما اصلا بیمارستان خصوصی نداره که بشه انتخابی سزارین کرد...واسه همینم دکترا تشویق به سزارین نمیکنن مگه مشکلی باشه



١٢. دردوران بارداری به چه طعمی بیشتر تمایل داشتین و چی زیاد خوردین؟
12. همه چی ولی ترشی بیشتر دوست داشتم لیمو توش تازه خصوصا

١٣. هیچ بی حسی چیزی استفاده نکردین؟ پیشنهادشم بهتون ندادن؟ چطوریه که برای بعضیا استفاده می کنند و بعضیا نه؟

 ١٣. استفاده نکردم...شهرستان ما امکاناتشم نیست



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 21 خرداد 1391 | نویسنده : محقق زایمان طبیعی
بازدید : 1094 مرتبه

قلبhttp://radinazizam.niniweblog.com/

سونوگرافی زمان زایمان را 9 اردیبهشت اعلام کرده بود.اما من درست 13 هفته که داشتم دچار خونریزی شدید شدم که حدود 40 روز طول کشید بگذریم که یک شب بیمارستان بستری شدم و استراحت مطلق تا زمان زایمان.

روز 2 فروردین من 35 هفته و 5 روزه بودم که ساعت 11 صبح با یک درد کوچیک از خواب بیدار شدم.اما اصلا فکر نمیکردم درد زایمانه. شروع کردم به خوردن صبحانه اما نمیدونم چرا اصلا میلی به خوردن نداشتم،بااینکه شب گذشته هم شام نخورده بودم.در حین خوردن صبحانه بودم که متوجه شدم بچه تو شکمم تکون خیلی شدیدی  خورد و تا زمان زایمان دیگه  اصلا تکوناشو حس نکردم.

دستشویی هم زیاد میرفتم.نمیدونستم کیسه آب پاره شده،آخه اونطور که من شنیده بودم باید آب زیادی خارج میشد.اما من که اینطور نبودم.

دردها بیشتر و بیشتر و فاصلشون کمتر و کمتر میشد.اوایل فاصلشون نیم ساعت بود بعد کم  و کمتر میشد.

ما که به خاطر شغل همسرم گلپایگان بودیم و من اونجا هیچ آشنایی نداشتم.

ساعت 2:30 در حال خوندن نماز درد سراغم اومد و اونقدر شدید بود که از درد نمازم را به هم زدم و به همسرم گفتم بریم اراک.

تمام طول راه از درد به خودم میپیچیدم و دست راستم را از شدت درد گاز میگرفتم چیزی نمونده بود گوشت دستم کنده بشه.

واقعا لحظات وحشتناکی بود اصلا فکرشم نمیکردم که زنده بمونم.

ساعت 4:30 رسیدیم اراک و رفتیم بیمارستان.اونجا معاینه ام  کردند و گفتند 8 سانت باز شده چرا اینقدر دیر آمدی و شروع کردند به غر غر کردن.

رفتم تو بخش و از شدت درد پاهام را جمع کرده بودم تو شکمم . تا اینکه پرستار اومد و گفت اگه میخوای بچه زودتر دنیا بیاد دراز بکش و سعی کن درد که سراغت اومد زور بزنی.

بعد از یکساعت که کل یکساعت درد شدیدی داشتم پرستار سراغم اومد و گفت بلند شو بریم اتاق زایمان، وقتشه.

خلاصه پسرم ساعت 6 بعدازظهر بدنیا آمد با بدنیا آمدن رادین .تموم دردهام تموم شد.اما بچم را نذاشتند رو شکمم.نمدیونم چرا یادشون رفت  یا...

اما خوب کلی هم بخیه خوردم .دکتر گفت باید تو آب و بتادین تا چند روز بشینی.

جای بخیه ها خدا راشکر زیاد درد نداشت.فقط از توالت فرنگی استفاده میکردم.

تا حدود یکماه بعد از زایمان هم بیرون که میرفتم و کمی سردم میشد جای بخیه ها تیر میکشید که خدا را شکر اونم خوب شد.

اما متاسفانه شکمم زیاد کوچیک نشد .گن هم استفاده کردم ام فایده نداشت.

 

١. چند سالگی زایمان کردید؟


من 29 ساله بودم که رادین بدنیا آمد.

٢. بچه اولتون بود؟

   رادین بچه اولمه

٣. وزن بچه چقد بود؟

  وزن رادین هنگام تولد 2250 گرم بود.

 

 4. لگنتون چند سانت هست؟ (فاصله ی استخون سمت راست شکمتون تا استخون سمت چپ چقد هست. منهای برآمدگی شکم)

 35 سانتی متر


٥. آیا از اول تصمیم داشتین زایمان طبیعی داشته باشین؟ و از اول به دکتر گفتین؟

خیر-از اول به دکتر گفتم میخوام فقط سزارین بشم

٦. شما ورزشکار هستید؟ اهل ورزش هستید؟ اگه جوابتون مثبت هست از کی شروع به ورزش کردین؟

 
6-نه .

٧چه اقداماتی برای آمادگی برای زایمان طبیعی انجام دادین؟ از کی شروع کردین؟

 7- من اصلا آماده برای زایمان نبودم چون پسرم یک ماه زودتر دنیا آمد.

 

٨. آیا اندامتون بعد از زایمان برگشت سر جاش؟

 8-خیر 

٩. آیا تا قبل از زایمان وقتی پریود می شدین خیلی درد داشتین؟ بعد از زایمان تغییری در این درد ایجاد شد؟

 9- نه قبل از زایمان و نه بعدش خوشبختانه خیلی درد نداشتم و ندارم. 

 

١٠. در کلاس های زایمان شرکت داشتید؟

10-خیر

١١. از اونجایی که دکترها معمولا به سزارین تشویق می کنند یا حوصله ی زایمان طبیعی ندارن، اگر دکترتون شما رو تشویق به زایمان طبیعی کردن خوشحال میشم اسمشون بگید که اگه یه همشهریتون به این وبلاگ رسید کامل تر راهنمایی شده باشه. (به علاوه ی اسم شهرتون)

 11-خیر

 

١٢. دردوران بارداری به چه طعمی بیشتر تمایل داشتین و چی زیاد خوردین؟

 12-به چیز خاصی علاقه نداشتم.اما شکلات کاکائویی زیاد میخوردم.


 

 نازنین زهرا:

سلام به خانوم محقق و مامان رادین عزیز...قلب

من از بخیه خیلی می ترسم........

الان اصلا اذیتتون نمیکنه؟! 

خدارا شکر بخیه منو اذیت نکرد و نمیکنه.

 

 خودم:

چی شد که دچار زایمان زودرس شدین؟ علتشو دکتر بهتون گفت؟

راستش دکتر در مورد علت زایمان زود رس چیزی نگفت.
اما تو کتاب دلایل زایمان زود رس خوندم.تنها موردی که با من مطابقت داشت.خونریزی در زمان بارداری بود.

 

 

 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 18 خرداد 1391 | نویسنده : محقق زایمان طبیعی
بازدید : 1122 مرتبه

http://www.asaltanha.blogfa.com/

ساعت 3صبح بود یه درد کوچیک اومد سراغم ولی چون هنوز وقت زایمانم نبود فکر نمی کردم درد زایمان باشه ساعت 7 صبح شد و دردا هم تند تر می شد ولی هنوز خیلی اذیت نمی شدم ولی واسه اینکه خیالم راحت بشه رفتم زایشگاه تا ببینم چی تا رفتم گفتن بخواب تا معاینه بشی وقتی معاینه کرد گفت 1 سانت باز شدی ولی من تازه وارد هفته 37 شده بودم بهم گفتن شاید امروز زایمان کنی شایدم چند روز آینده تا بعد ظهر صبر کردم دیدم دردام خیلی شدید شد وقتی دوباره رفتم زایشگاه گفتن هنوز همون جوری هستی ولی باید بستری بشی چون ممکنه به خاطر همین دردا کیسه آب پاره بشه و درستم گفتن تا من خوابیدم روی تخت کیسه آبم پاره شد و من تو همین وضعیت بودم و ماما ها هرز گاهی می اومدن و معاینم می کردن وای خیلی وحشت ناک بود خیلی دردا شدید شده بود و طولانی ساعت 8 شب بستری شدم و تو این وضعیت بودم تا ساعت 6 صبح تا بلاخره امیر حسین به دنیا اومد و وقتی امیر حسینو دیدم انگار هیچ دردی نداشتم حتی وقتی بخیه می خوردم نمی فهمیدم چون پسر خوشگلم جلوی چشمام بود و داشتن کاراشو می کردن و من هم می دیدم وقتی کار ماما ها تموم شد و سرم منم تموم تمیزم کردن و بردن تو بخش یه روز بستری بودم و اومدم خونه درد زیادی نداشتم با شیاف مشکلم حل می شد بعد از 5 روز خوب خوب شدم من سزارینی هم دیدم همیشه فکر می کردم خیلی راحت تر و بهتره اما وقتی خودم دیدم باورم شد که زایمان خوبی داشتم

 

 ١. چند سالگی زایمان کردید؟

من 23 ساله بودم که امیر حسین بدنیا آمد.



٢. بچه اولتون بود؟

بله

٣. وزن بچه چقد بود؟

وزن هنگام تولد 3600 گرم بود.



4. لگنتون چند سانت هست؟ (فاصله ی استخون سمت راست شکمتون تا استخون سمت چپ چقد هست. منهای برآمدگی شکم)

30 سانتی متر


٥. آیا از اول تصمیم داشتین زایمان طبیعی داشته باشین؟ و از اول به دکتر گفتین؟

بله .بله

٦. شما ورزشکار هستید؟ اهل ورزش هستید؟ اگه جوابتون مثبت هست از کی شروع به ورزش کردین؟


6-بله من والیبال کار می کنم از دوران دانشگاه.

٧. چه اقداماتی برای آمادگی برای زایمان طبیعی انجام دادین؟ از کی شروع کردین؟

7- من اصلا آماده برای زایمان نبودم چون پسرم یک ماه زودتر دنیا آمد.



٨. آیا اندامتون بعد از زایمان برگشت سر جاش؟

8-بله حتی لاغر ترم شدم


٩. آیا تا قبل از زایمان وقتی پریود می شدین خیلی درد داشتین؟ بعد از زایمان تغییری در این درد ایجاد شد؟

9- هنوز پریود نشدم


١٠. در کلاس های زایمان شرکت داشتید؟

10-خیر

١١. از اونجایی که دکترها معمولا به سزارین تشویق می کنند یا حوصله ی زایمان طبیعی ندارن، اگر دکترتون شما رو تشویق به زایمان طبیعی کردن خوشحال میشم اسمشون بگید که اگه یه همشهریتون به این وبلاگ رسید کامل تر راهنمایی شده باشه. (به علاوه ی اسم شهرتون)

11-خیر



١٢. دردوران بارداری به چه طعمی بیشتر تمایل داشتین و چی زیاد خوردین؟

12-به چیز خاصی علاقه نداشتم.همه چیز می خوردم




١٣. چی شد که دچار زایمان زودرس شدین؟ علتشو دکتر بهتون گفت؟
من خونم طبقه سومه دکتر گفت به خاطر همین یکم زود به دنیا می آد راستی من تو 8 ماهگیم درد داشتم 3 تا آمپول زدم تا آگه زایمانم زود رس باشه ریه های بچه تکمیل شده باشه

 

١٤. هیچ بی حسی چیزی استفاده نکردین؟ پیشنهادشم بهتون ندادن؟ چطوریه که برای بعضیا استفاده می کنند و بعضیا نه؟

 چرا فکر کنم وقتی بخیه می زدن قبلش بی حسی استفاده کردن نه تازه تشویقم می کردن که تو می تونی قدت بلند راحت زایمان می کنی و تا می تونستن نگهم داشتن که طبیعی بشم

١٥. یعنی برای بخیه بی حسی زدن؟ برای خود دردهای زایمان بی حسی نزدن. نه؟

یه دفعه از بس بی قرار بودم یه آمپول زدن ولی فرقی نکرد



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 18 خرداد 1391 | نویسنده : محقق زایمان طبیعی
بازدید : 1964 مرتبه

 

این متن رو مامان امیر مهدی زحمت کشیدن نوشتن. http://ferechteh2012.niniweblog.com/

 

من حدود 4روز زودتر از موعود پسرم به دنیا اومد قبل از خواب از یه گربه به شدت ترسیدم بخاطر همین ساعت 3 شب کیسه آبم ترکید....من چون بچه اولم بود دکتر واسم زده بود طبیعی ولی ورم شدید داشتم بچه هم بالا بود دکتر 2 روز قبلش گفته بود فعلا زوده چون بچه بالاس. باید پیاده روی کنی هر روز هم دوش آب گرم بگیری که بچه بیاد پایین ولی بخاطر کمر دردی که داشتم اصلا پیاده روی نکردم....خلاصه ساعت همون 3 رفتم بیمارستان هنوز آب ازم میومد(البته همراه با خون).درد اصلا و ابدا نداشتم.
اینم بگم که ترسو تر از من تو دنیا فکر نکم گیر بیاد.اینارو میگم که اونایی که از زایمان طبیعی پیش خودشون یه دیو میسازن سخت در اشتباهن.قبل از من یه زاوو آورده بودن اونم طبیعی بود بیمارستانو گذاشته بود تو سرش من از صداش خیلی ترسیدم شروع کردم به گریه زاری که منو ببرین من نمیخوام بمیرم...ولی چند تا ماما اومدن باهام حرف زدن یه خورده آروم شدم ....حدود ساعت 5 بود یه درد خیلی خفیفی اطراف شکممو گرفت.ماما گفته بود تا صبح باید صبر کنم تا دکترم بیاد.ساعت 7 بود دکترم اومد معاینم کرد گفت رحمت 1 سانت باز شده.گفتمش خانم دکتر تو رو خدا سزارینم کنید گفت دیگه این حرفو نزن...فکر کن حضرت فاطمه چطوری تو 13 سالگی ازدواج کرد و بچه آورد متوسل شو به اون...منم شروع کردم به دعا خوندن.دکتر به ماما گفت صبحانه سبک بهش بدین بعد از 1 ساعت سوزن فشار بهش بزنید.تخت جفتیم هم طبیعی بودو بچه دومش بود ولی به اون گفت صبحانه بهش ندین.اینو نفهمیدم چرا به من دادن.....خلاصه از وقتی که سوزن فشارو زدن دردهام شروع شد.مثل درد پریودی البته خیلی کمتر.دردهام هر10 دقیقه 1 بار بود.بعد یه خورده شدت دردم بیشتر شد ولی هنوز قابل کنترل بودن شدن هر 8 دقیقه 1 بار.ماما معاینه کرد گفت رحمت 3 سانت باز شده.جای شکرش باقی بود چون هنوز زیاد درد نداشتم.همینطور دردهام نزدیک تر میشد شدتشون هم بیشتر تا به 5 سانت رسید.سروم و سوزن فشار رو قطع کردن.ولی دردهمو داشتم کم.بعد از 3ساعت رحمم همش 1سانت بیشتر باز شده بود و بچه همینطور تو شکمم تکون میخورد.البته میگم تکون تکونهای ناجور که فکر میکردم حالاس که بیاد بیرون.داشت میومد پایین به لطف سوزن فشار.دوباره بهم سروم وصل کردن که دیگه دردهام غیر قابل کنترل بود.ماما معاینه کرد گفت 9 سانت باز شده....همش خدا رو قسم میدادم که اگه منو میخوای بکشی بکش ولی بچمو زنده نگه دار آخه دردهام خیلی بد جور بود.همراه با خونریزی خیلی خیلی شدید.بعضی وقتها ماما کمک میکرد با4 انگشت رحممو کمکی باز میکرد که ....بهش گفتم تو رو خدا دارم تلف میشم سزارینم کنید گفت خانوم بچه اومده تو لگن نمیشه.بهم گفت وقتی دردت شد نفس عمیق بکش با دهن بسته بعد به آرومی با دهن باز نفستو بده بیرون منم همش همین کارو میکردم بهتر بود.خلاصه بعد از کلی درد شازده موهاشو دیدن زود بردنم اتاق زایمان.حدود ساعت 6ونیم عصر به دنیا اومد....وقتی که بیرون آوردنش تموم دردهام از یادم رفت.لذت طبیعی به اینه زود بچه رو میزارن تو بغلت...وای غیر قابل توصیفه که بگم چه لذتی داشت بعد از 9 ماه انتظار این همه درد بچت پوست به پوست تو بغلته.....همون لحظه خدارو شکر کردم...راستی بچم داشت گریه میکرد تا گذاشتنش تو بغلم ساکت شد.خیلی لذت بخش بود.بعد جفتو در آوردن...البته گفت سرفه کن بعد اومد بیرون....بند نافشم که همون موقع بریدن چون 3 تاب دور گلوش خورده بود و باعث شد زیاد بخیه بخورم.زیر جفت یه کیسه بود شبیه بادکنک که بچه تو اون بوده.خلاصه خیلی زیبا همه چیزو دیدم.ماما هم واسم کامل توضیح داد.بچه اون تخت جفتیم رو هم دیدم که چطور متولد شد خیلی خیلی زیبا بود.این بود سرگذشت زایمان من....اگه سوال دیگه ای داری در خدمتم

پ.ن: سوالاتون بنویسین، همراه با جواب هاش در ادامه ی همین پست میذارم. هر کی هم جواب سوال ها رو می دونه بگه لطفا.

١. شما گفتین دکتر که رفته بودین بچه بالا بوده. یعنی بچه هنوز نچرخیده بوده؟ می خوام ببینم یعنی طی دو سه روز سر بچه اومد پایین؟

جواب: سلام حدود 2 هفته قبلش رفتم سنو گفت سرش بالاس.همون موقع که کیسه ابم ترکید کلا بچه بالا بود طی 4 یا 5 ساعت اومد پایینمن به این باور رسیدم که هر چی خدا بخواد همون میشه

 

٢. من تازه وارد ماه 8 میشم خودم زایمان طبیعی رو دوست دارم اما هیچکس برام توضیح نمیده که این آمپولها کدوماش خوبه کدوم بده اصلا چه جوری بعضیا میگن چند ثانیه چیی نفهمیدن و یک دفعه نی نی رو دیدن؟ مرسی اگه توضیح بدین

جواب: ؟

 

٣. برای این پست من میخوام بدونم که بعد زایمان...بخیه تو اون قسمت اذیت کننده نیست؟ چون خود مامان من می گه که تا ببخشید مقعدشو بخیه زده بودنو حتی موقع دستشویی کلی درد داشته و چون تنگ بوده با تیغ دهانه واژنشو بریده بودن و همیشه می گه خیلی درد داشته و اصلا خوب نیست و این چیزا. میخوام از بخیه ها و بعل عمل بدونم.

جواب: منم زیاد بخیه خوردم تا نزدیکی مقعد 4لایه بخیه....اگه مرتب بهش رسیدگی بشه عفونت نمیکنه.ولی دردشو تا چند روز حس میکنیم.من خودم که خیلی درد داشتم.باید مرتب خشک نگهش داشت.مثلا من یه سشوار برده بودم تو دستشویی و مرتب با سشوار خشک و گرم نگهش میداشتم.کلا باید گرم نگهش داشت تا بخیه ها جوش بخورن.یکی دیگه اینکه اصلا با آب نباید شسته بشه یا با بتادین یا آب مقطر.که من از دوتاش استفاده میکردم.تا 2 هفته.بعد اینکه باید راه بریم تا احساس درد کمتری کنیم و زود جوش بخورن.موقع نشستن هم باید پاها کاملا جفت باشه.موقع دستشویی هم از توالت فرنگی استفاده کنیم.هر چی میدونستم گفتم.....

 

٤. آیا از اول تصمیم داشتین زایمان طبیعی داشته باشین؟ و از اول به دکتر گفتین؟

 ٥. شما ورزشکار هستید؟ اهل ورزش هستید؟ اگه جوابتون مثبت هست از کی شروع به ورزش کردین؟

من نه ورزشکارم نه ورزش میکنم
ولی کلاسهایی که برای زایمان گذاشتن چند نمونه ورزش بهمون یاد دان که گاهی اوقات انجام میدادم

 

٦. چه اقداماتی برای آمادگی برای زایمان طبیعی انجام دادین؟ از کی شروع کردین؟

راستشو بخواین من از زایمان طبیعی میترسیدم همش دوست داشتم سزارین بشم بخاطر همین هیچ اقدامی انجام ندادم که خودمو واسه زایمان طبیعی آماده کنم
حالا که به لطف خدا زایمانم طبیعی بود دیدم که چه راحت بود

 

 7. آیا اندامتون بعد از زایمان برگشت سر جاش؟

اندام تو زایمان طبیعی که 100 در 100 به حالت اولش بر میگرده ولی خودمونم باید رعایت کنیم.البته با شیر دادن زود لاغر میشیم.
من زیاد رعایت نکردم
بعد از زایمان حتما باید کمربند طبی ببندیم تا شکم به حالت اولیه برگرده

٨. آیا تا قبل از زایمان وقتی پریود می شدین خیلی درد داشتین؟ بعد از زایمان تغییری در این درد ایجاد شد؟

 بله من درد پریودیم وحشتناک بود که از درد زمینو گاز میزدم مسکن قوی هم جواب نمیداد
ولی حالا اصلا هیچ گونه دردی ندارم

٩. پس کلاس هایی برای زایمان هست. اگه بدونین تو همه ی شهرهای ایران هست؟

 بله در همه شهرها این کلاسها هست باید به بهداشت مراجعه کنند.من یه نامه از بهداشت گرفتم و کلاسهام رو تو بیمارستان برگذار کردن.حتی از اتاق زایمان هم دیدن کردن.با زاوو های همان روز هم صحبت کردیم که طبیعی بهتره یا سزارین؟همشون میگفتن طبیعی.
ولی فکر کنم اونهایی که بیمه تامین اجتماعی دارن و از بهداشتهای عمومی استفاده میکنن بازدید زایشگاه نداشته باشن

١٠. اگر دکترتون شما رو تشویق به زایمان طبیعی می کردن خوشحال میشم اسمشون بگید که اگه یه همشهریتون به این وبلاگ رسید کامل تر راهنمایی شده باشه. (به علاوه ی اسم شهرتون)

 من اهواز زایمان کردم. دکترم که عالی بود اسمش کیمیا چنانی نزاد
بیمارستان خصوصی شرکت نفت و مطبش هم نادری

١١. فاصله ی اینور لگنتون تا اونور لگنتون چند سانت هست؟ (یعنی استخون های دو طرف شکمتون با کم کردن برآمدگی شکم.)

 

١٢. چند سالگی زایمان کردید؟

 من 26 سالگی امیر مهدی رو خدا بهم داد

١٣. بچه اولتون بود؟

بله

١٤. وزن بچه چقد بود؟

٣٣٠٠

 ١٤ اگه یه وقت نکات مهمی یادتون اومد هر زمانی که بود خوشحال میشم بیاین بگین تا من دوباره در ادامه این پست بذارم. یه وقت اگه نکته ای دکتر گفته باشه و ...

 



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 18 خرداد 1391 | نویسنده : محقق زایمان طبیعی
بازدید : 1390 مرتبه

زایمان مامان دینا نویسنده ی وبلاگ http://dinanafasam.niniweblog.com

طبق حساب دكترم 36هفته بودم وبرا همينم تصميم گرفتيم تا بيشتر از اين مسافرت رفتن برام سخت نشده

زودتر بريم كرمانشاه ومن اونجا زايمان كنم يه هفته اي با شوشو اونجا بوديم وبعد از يه هفته بابايي برگشت

دزفول ومن اونجا موندم تا ببينيم كي قراره قد مهاي آسمونيتو به زمين بزاري

از اون هفته آخري با ماماني(مامان مامان) هر روز ميرفتيم پياده روي كه زايمانم راحتتر باشه توي يكي از اين

پياده روي ها به قول زندادشم كيلومتري پياده روي كرديم وبرگشتيم خونه تقريبا دو روز بعدش احساس

ميكردم به صورت قطر ه اي آبريزش پيدا كردم برا همين سريع رفتم دكتر ودكتر هم برا م سونو نوشت

وبعد از انجام سونو دكتر سونو گرافي بهم گفت كه سريع جوابو نشون دكترم بدم چون ديگه دير وقت بود از

همون جا سريع با مامانم رفتيم بيمارستان معتضدي كه دكتر متخصص كشيك داشت

اونجا بعد از معاينه وديدن برگه سونو گرافي گفتن كه كيسه آبم خيلي ريز پاره شده وسر بچه جلوشو

گرفته وخدا رحم كرده كه زود متوجه شدي و اب دور بچه خالي نشده وگفتن كه سريع بايد بري اتاق زايمان كه بچه رو به دنيا بياريم

از اونجا اولين كاري كه كردم به خونه دادشم زنگ زدم كه به همسري اطلاع بدن كه برگرده كرمانشاه

چون گوشيمو خونه جا گذاشته بودم و(وچه ماجرايي كه سر جا موندن گوشيم خونه كه

نداشتيم؟؟؟؟؟؟؟؟)خلاصه با يه بغض عجيب وسايلمو به ماماني سپردم وراهي اتاق زايمان شدم

اولش كه رفتم تو اونقدر اضطراب داشتم كه نگو ونپرس مخصوصا وقتي ميديدم كه بعضي از اون زائو ها

ميگفتن از صيح يا ديشب اينجان وهنوز بچشون نيومده خلاصه بعد از زدن آمپول فشار كم كم دردام شروع

شد وتقريبا 3و4 صبح بود كه ديگه به اوج خودش رسيد همون موقع كه دردم شديد بود پرستار يه كپسولو

آورد و گفت هر وقت احساس كردي كه خيلي درد داري از اين ماسك استفاده كن ومن وقتي از اون

ماسك استفاده ميكردم حالت بي حسي (گاز بی حسی بود) ميگرفتم وبا اينكه دردم شديد بود ولي خيلي كم سرميشدم

وكمتر دردو حس ميكردم تا 8صبح كه ديگه واقعا از شدت درد وشب نخوابي كه شب پيش داشتم خوابم

برد تا ساعت 10صبح كه ساعت 10صبح پرستار اومد وبعد از معاينه گفت كه خيلي وضعيتم خوبه

وديگه لازم نيست از كپسول استفاده كنم چون هر ان احتمال داره بچه بيادوبعد گفت كه برودستشويي

وبيا ولي همين كه خواستم پا شم سريع سرتو اومد تولگنم وبعدش گفت نميخواد بري براش سوند وصل

كنين وبعدشم بردنم اتاق اصلي زايمان وبعد از 10 دقيقه به دنيا اومدي

همين كه تو به دنيا اومدي من ديگه هيچ دردي نداشتم حتي نفهميدم كه چه طوري منو بخيه زدن

يكي از پرستار ها ميگفت كه خيلي خوب بخيه خوردي آخه من همش 3تا بخيه خوردم وبعد از اينكه تورو قد

ووزن كردنبردنت اتاقي ديگه وبعد از بيست دقيقه هم منو بردن تو بخش .راستي يادم رفت كه بگم تو هفته

37 بارداريم به دنيا اومدي وكامل 9 ماهم پر نشده بود

 

هر کی سوالی از ایشون داره لطفا بپرسه تا بذارم در ادامه ی همین مطلب. بعد هم سوالات مطلب قبل رو دوباره اینجا می پرسم.

خیلی ممنون از رضوان عزیزقلب

 

١. چند سالگی زایمان کردید؟

 

٢. بچه اولتون بود؟

 

٣. وزن بچه چقد بود؟

 

٤. لگنتون چند سانت هست؟ (فاصله ی استخون سمت راست شکمتون تا استخون سمت چپ چقد هست. منهای برآمدگی شکم)

٥. آیا از اول تصمیم داشتین زایمان طبیعی داشته باشین؟ و از اول به دکتر گفتین؟

بله از اول قصدم زايمان طبيعي بود ومثل خيلي ها هم از زايمان طبيعي ميترسيدم اما واقعا خدا به آدم كمك ميكنه و اصلا نمي فهمي كه چه طوري بچه اومد

٦. شما ورزشکار هستید؟ اهل ورزش هستید؟ اگه جوابتون مثبت هست از کی شروع به ورزش کردین؟

من قبلا ورزش ميكردم اما دوران بارداري در حد نرمش هاي توي خونه .اينم بگم زن برادر من دوران بارداري ميرفت بيمارستان وورزش هاي مخصوص دوران بارداري رو انجام ميداد اما زمان زايمان چون بچه چرخيده بود مجبور به سزارين شد

٧. چه اقداماتی برای آمادگی برای زایمان طبیعی انجام دادین؟ از کی شروع کردین؟

اقدام خاصي انجان ندادم همون تمرين دم وبازدم وورزش كگل رو خيلي انجام ميدادم

 

٨. آیا اندامتون بعد از زایمان برگشت سر جاش؟

 بله خدا رو شكر شايد قبل از بارداري مقداري شكم داشتم اما بعد از زايمانم هيچي شكم ندارم اينم بگم كه هر چقدر بچه بيشتر از شير مادر تغذيه كنه بيشترچربي هاي بدنتون رو ميسوزونه

 

٩. آیا تا قبل از زایمان وقتی پریود می شدین خیلی درد داشتین؟ بعد از زایمان تغییری در این درد ایجاد شد؟

  
بله قبل از زايمان واقعا دردام وحشتناك بود ولي بعدش اصلا نميفهم كي پريود شدم

 

١٠. در کلاس های زایمان شرکت داشتید؟

 خير

 

١١. از اونجایی که دکترها معمولا به سزارین تشویق می کنند یا حوصله ی زایمان طبیعی ندارن، اگر دکترتون شما رو تشویق به زایمان طبیعی کردن خوشحال میشم اسمشون بگید که اگه یه همشهریتون به این وبلاگ رسید کامل تر راهنمایی شده باشه. (به علاوه ی اسم شهرتون)


خير دكترم تشويقم نكرد

 

 

 ١٢. دردوران بارداری به چه طعمی بیشتر تمایل داشتین و چی زیاد خوردین؟

 
همه چيو ميخوردم بيشتر شيريني



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 31 ارديبهشت 1391 | نویسنده : محقق زایمان طبیعی
بازدید : 3180 مرتبه

سلام

تا حالا در مورد این زایمان چیزی شنیدین؟

تجربه شو دارین؟

آشنایی سراغ دارین که به این روش زایمان کرده باشه؟



موضوع :
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد